سرِ زمينا
مردِ سياهپوش دوباره بالاي بام خزيده بود و آينه ي گردِ لك دارش را صورت دختر انداخته بود . دختر خودش را با رنگ تقره زينت مي داد و براي اهالي مزرعه پشت چشم نازك مي كرد . شعله ي فانوس از دور به نرمي مي رقصيد و نزديك مي شد . رنگ سياه پوش پريد ، آينه را زير بغل گرفت و به جاي نامعلومي دويد . غصه ي دختر از گوشه ي چشمش قطره قطره پايين سريد . كشاورز پير فانوس به دست از كنارش رد شد ، ايستاد چروك روي پيشانيش از سر دلخوري پر رنگ شد شلوار گشادش را تكاند و زير لب غر زد : « اَه ، خيس خالي شدم كه » و دور شد .
طلايي زن از لابه لاي شاخه هاي پر رنگ چنار چشم مترسك را سوزن زد ، از درد بدنش را يك طرف جمع كرد و تنش « جير جير » صدا داد . اول صبح اوقاتش تلخ شد . زن با تمسخر روبرويش چمباتمه زد و بساط را پهن كرد . مترسك خوب مي دانست تا غروب مسخره دست او خواهد شد . نيش زن تا بنا گوشش باز شد مثل هميشه هيكل مترسك را سايه انداخت ، اولش دراز و بدقواره اش كرد و دوره اش انداخت به اطراف وبعد كوتوله ي گردش كرد صداي خنده ي ظريف و نازك بلند شد و بالا تنه ي دختر از زور خنده عقب جلو شد .
مترسك احساس كرد پيش دختر سكه ي يك پول شده از خجالت گُر گرفت ، از درون خودش را مي خورد . حواسش به دختر بود ولي نگاهش را به دور دست ها دوخت . آه كوتاهي كشيد و گفت : « واي چقدر هوا گرمه » .
عصر از دست زن خلاص نشده بود كه صداي پاي اسبي ازدور دست دل مترسك را لرزاند . مردي با شنل غبار گرفته اسب را هي مي كرد و پيش مي آمد ، بريده سر و صداي « كشاورز ، جنجال دسته جمعي پرنده ها و قل قل هدر رفتن آب در جوي » را در مزرعه پراكند .
برگ هاي چنار براي ورودش كف زدند ، مزرعه شلوغ شد سوار تا پيش پاي دختر اسب را دواند و تركه اي بر سينه ي مترسك زد ، موهاي كاهي از صورتش پس رفت . مسخره تر به نظر آمد و جير جير درد كشيد .
صداي قاه قاه دختر ، ظريف تكانش داد ، مرد از اسب پايين پريد . داخل خورجينش را گشت ، شانه اي بيرون آورد جلوتر آمد و با دختر دست داد ، دختر گيس هايش را پشت سرش پس زد . مترسك خون خونش را خورد . چپ و راست تكان خورد .
مرد خم شد و شانه را لاي گيس دختر كشيد و فرقي از طلا اطراف صورتش باز كرد . دوباره به هم زد و كاكلي از زر برايش بالا زد . لاي شاخه ي چنار غوغا بود ، مرد برگشت و فرياد كشيد . سر شاخه ها از ترس عقب كشيدند . درخت احساس سنگيني كرد و سعي كرد تعادلش را حفظ كند . گرد و غبار را از شنلش تكاند ، مترسك به سرفه افتاد . مرد تار را جلدي از روي اسب برداشت و روي تخته سنگ جا به جا شد . انگشت ها را ماهرانه روي تار به حركت در آورد و تار از ته دل مستانه خواند . دختر هزار ناز كرد ، رقص ، بدنش را موج انداخت و دريايي طلايي در مزرعه جاري شد . گيس هاي دختر دانه داد و روي شانه اش ريخت . تار هورا كشيد . علف هاي هرز زير بوته ها خزيدند و نگاهش دزدكي به شكار مرد ناخنك زد .
هيكل مترسك كج و معوج شد . ناله كوتاهي از درد كشيد ، دست سنگين مرد به شانه اش ضربه زد و ريختش را به هم زد . مترسك با ناله ي خش دار روي زمين ولو شد .
مرد ، سوار بر اسب از مزرعه گريخت . چهل كلاغ در سايه سار چنار ديد مي زدند . پرپر زدند و دلخراش جار زدند :« مژده ، آهاي گنجشكا ؛ مژده ، مترسك پوسيد .»
اشرف ابراهيمي
ساعت ، ماهي و پوتين هايي كه هيچ وقت بند نداشت
يك :
دست ها را برده بودم به طرف مهره هاي قهوه اي درشتي كه از گردنم آويخته بود و با انگشت ها شمرده بودم جفت ـ طاق ، جفت ـ طاق ، جفت ـ طاق ، جفت آمده بود يا طاق كه موها را رها كرده بودم و سفره را انداخته بودم كناره هاي توري اش چرك شده بودند و به سياهي مي زدند كه روي زبانم گذاشته بودم و آنقدر مك زده بودم كه تار و پودها از هم باز شده بودند و سفيد شده بودند مثل برف . ماهي هاي قرمز را از تنگ درآورده بودم و گذاشته بودم توي بشقاب . پنج تا بودند يا شش تا . باله هايشان كوچك بودند و چشم هايي كه به شاهدانه هاي سياه مي ماندند . ساعت نواخته بود . يك بار و صداي شرشر باران كه آميخته بود با تمامي صداي كار دو قاشق و چنگال ها و تو كه جايت كنار سفره خالي بود .
دو :
پاها را در هم جفت كرده بودم و مشت ها را كشيده و مستقيم روي گردي زانوها گلوله كرده بودم . چشم ها راكه بسته بودم همه جا بنفش مايل به صورتي بود و تو با لباس هاي پاره كنار آن ديوار ريخته شده ايستاده بودي . جاي شلاق ها هنوز روي تنت بود و موهاي بي نهايت بلندي كه مثل طناب دور گردنت گره خورده بود . نگاهت به زمين مانده بود به كلاغ هايي كه به ناخن هايت نوك مي زدند و خون سياهي كه از شيار پاها زده بود بيرون . لب ها را جنبانده بودي انگار كه مي خواستي چيزي بگويي . زل زده بودم به لب هايت . اما بطري كه كنار دستم نبود ؟! …
سه :
باران همه جا را خيس كرده بود . سنگ ها را چيده بودم كنار هم . يك ، دو ، سه ، چهار ، پنج ، شش و … چشم ها را بسته بودم ديده بودمت در سبز مايل به آبي . نشسته بودي كنار فواره ها ماهي هاي قرمز دورت جمع شده بودند . پنج يا شش تا .
باله هايت را تكان داده بودي و افتاده بودي توي آب . تور سفيد سرت بود كه نقل پاشيده بودند روي سرت . ماهي هاي توي بشقاب نگاهت كرده بودند . صداي مبارك باد پيچيده بود توي سرم . لبخند زده بودي من هم . صداي رعد بلندم كرده بود . پريده بودم بالا . لباس سفيدم پر از استفراغ غذاهاي سبز و بنفش شده بود كه چسبيده بود به موهاي سينه ام .
چهار :
نشسته بودم لب پنجره ـ ساعت يك بار زده بود همراه با صداي سيرسيرك ها ـ كاغذ را آورده بودم و با حروف درشت روي آن نوشته بودم . دكمه هاي لباس قرمزم چرا كنده شده اند ؟ … بند كفش هايم كجا هستند ؟ … دسته ي خود تراش چه شده است ؟ و رُژ لب صورتي كه وقتي به لب هايت مي زدي لب هاي من هم صورتي مي شد كي تمام شده است ؟ و چسبانده بودم روي يخچال كه حتماً بخوانيش . نخوانده بودي . اين را از سفيدي لب هايت فهميده بودم سيگار را روشن كرده بودم و فشار داده بودم روي بازوهايت . گُله گُله زخم شده بودي . حرفي نزده بودي حتي نه فريادي .
پنج :
نشسته بودي توي خانه و برايم بچه هاي جور واجور درست كرده بودي . ساعت يك بار نواخته بود دويده بودم توي اتاقت .
چشم چشم را نمي ديد . تمامي تنت سياه شده بود . بوي كباب بره پيچيده بود توي خانه كه اسفند را ريخته بودند روي آتش و دور سرت چرخانده بودند . استخوان ها زده بودند بيرون . بره ي بيچاره پوست بود و استخوان . پتو را انداخته بودم رويت . خشك شده بودي . چشم هايم را بسته بودم ديده بودمت كه سياه بودي و كبود .
شش :
پوتين ها را پوشيده بودم و قمقمه را وصل كرده بودم به كمربندم . چشم ها را كه بسته بودم بي سيم دستم بود كه جار زده بودم .
ـ دود همه جا رو گرفته . من اينجا تنهام . نمي دونم چيكار كنم . به دادم برسيد .
داد و بيداد بچه ها به گوش مي رسيد .
ـ همه جا اتيش گرفته يه كاري بكنيد …
باران بند آمده بود . نشسته بودي كنار سفره . تنت پر از زخم شده بود . چشم هايت را بسته بودي و افتاده بودي روي لب هاي تور چرك كنار سفره .
هفت :
بطري را تا ته سر كشيده ام . تنم پر از زخم شده است . سفره را چيده ام . يك دسته گل نرگس كنار سفره . موهايت پيچيده دور مچ دستم . باد تندي مي وزد . پنجره ي بدبخت زير دست و پاي باد وحشي بيچاره شده است . ماهي هاي تو سفره باله هايشان را تكان مي دهند . سرم به طرز عجيبي درد مي كند . ناي حركت ندارم نگاهت يك جا ثابت است . ديگر هيچ حرفي نمي زني … دود اتاق را پر كرده است . بوي تند سوختگي خفقان آور است . دست ها دور كمرت حلقه شده است … سرم … مغزم … قلبم … دارم ذوب مي شوم . صداي بچه ها به گوش مي رسيد :
ـ حاجي … حاجي … دشمن حمله كرده … سنگرا آتيش گرفتن … يه كم بارون مي خوايم
پرستو آزادي ابد
ليلي كجاست ؟
تقديم به استادان گرامي دكتر شريفيان ، دكتر شيري و آقاي بختياري
… كه باز هم مي آيد مي نشيند روي اين صندلي . كتش را هم آويزان مي كند به تكيه گاه صندلي اش . همانطور كه مي اندازند . از دو طرف اِپل كت را رد مي كنند به دو گوشه ي صندلي . كه وقتي نشست و تكيه اش را هم داد ، دستش را رد كند به جيب كتش . حالا اگر طرف راست نبود بايد چپ باشد . فرقي هم نمي كند . فقط بايد باشد . تا در بياورد و بيندازد روي ميز . كه وقتي خواست شروع كند آن هم باشد . با همه ي تلخي اش . بوي كهنگي مي گيرد كتاب ها با قفسه هايش . اين ميز و صندلي و قلم حتي . يادش رفته ، هميشه همينطورهاست . اگر نبود يا مي رفت جايي ، براي پيدا كردن وسايل قفسه ها را مي گشتي . بشقاب و كارد را هم كه مي گذاشتي روي ميز ، باز هم چيزي كم بود . هي مي رفتي و مي آمدي . بعد كه مي نشستي و فكر مي كردي كه ديگر چيزي كم نيست ، آن وقت دستت به جاي سردش روي صندلي بر مي خورد . خورده و ناخورده بلند مي شدي و جمع هم نمي كردي . بعد … .
از در كه آوردند بيرون ، ديدش . اول بچه ها و زن ها آمدند بيرون . شلوغ بود . كيپ تا كيپ ايستاده بودند كنار هم . روي پشت بام ها حتي . آنهايي كه آينه دست شان بود به پشت مي آمدند . نه ، آينه را با دو دست شان گرفته بودند و گاهي سرشان را بر مي گرداندند تا به پشت سرشان نگاه كنند . بعد خودش را ديده بود كه دو نفر دستش را گرفته بودند و مي آوردند بيرون . پارچه ي قرمزي هم كشيده بودند روي سرش . چادرش را هم ديده بود ؛ سفيد بود و گلدار . با پول هايي كه سنجاق كرده بودند روي پارچه و چادرش و دود كه از لاي جمعيت مي آمد بيرون . طوري راه مي رفت كه انگار همين دم آن دم است كه پايش … زن گفت : دارد مي رود . تا آن موقع متوجه حضورش نشده بود . چيزي نگفت . فقط لحظه اي نگاهش كرد . سياهي چشمانش نم گرفته بود . وقتي برگشت فقط قسمتي از سفيدي چادر با پارچه ي قرمز از پشت شيشه ي بخار گرفته و باران خورده پيدا بود . اگر مي گذاشت مي توانست سوار شدنش را هم ببيند . اما نشد . و بعد هم كه بوق زنان دور شد و مردم هم در پي اش . كه مي رفت جايي كه بايد . مثل همان اوايل كه آمده بودند خانه اي پيدا كنند . يك جا هم كه بيشتر خالي نبود . آن هم مدتي بدون سكنه مانده بود . در ورودي دو لنگه بود و چوبي . در را كه باز كرده بودند ، ترسيده بود نكند تاق سر در بريزد روي سرشان . كف حياط هم سنگ فرش بود ؛ نه كامل . سنگ فرش كه نه ، قلوه سنگ ها يي كه ريخته بودند تا كف حياط گل نشود . با ديوارهايي كه باران شسته بود . گفت : اينجاست .
ـ چاره اي نيست بايد درستش كرد ؛ زن گفت .
ـ من كه بهت گفتم تو همان جا بمان من هم توي همان مدرسه مي خوابم .
گفت : تا كي ؟ تازه ! من چي ، خوب من هم تنهام .
ـ تنها چرا ؟ هر موقع مي خواستي مي رفتي خانه ي پدر و مادرت .
در كه باز شد ، ديگر صحبت نكردند . مستخدم مدرسه بود . وقتي آمده بودند بيرون ، آن پايين تر دره را هم ديده بود با جوي آبي ، كه پيچ مي خورد و مي رفت . از لاي درخت ها پيدا بود و در امتدادش اين بالا ، خانه ها كه ساخته شده بودند . بام هاي كاهگلي خانه ها ديده مي شد . آنطرف تر لكه هاي برف هم بود و گاهي سبزه اي كه به چشم مي خورد . بعد از چند روز كه آمده بودند دستي به سر و روي خانه بكشند ؛ آن وقت همسايه ها كه ديده بودند زنش هم كار مي كند ، كمكشان كرده بودند . چند نفري آمده بودند . حتي نگذاشته بودند خودش هم كار كند . اول دولاب و دلوي آورده بودند . گذاشته بودند روي چاه . آب كه نداشت . براي خوردنشان مي رفتند از چشمه آب مي آوردند . اينها را بعداً فهميده بود . وقتي ديگر آمده بودند . همان جا هم براي اولين بار ديده بودش ، زنش البته . مردها كه مشغول كار بودند ، آمده بود كمك زنش . نه ، ليلي مي گفت : غذا آورده بود . خودش كه نمي توانست . حالا هم كه رفت . اگر مي رفت آنجا هم مي توانست ببيندش ؛ كه نگهش مي دارند تا از آن بالا چندتايي سيب يا انار … . اولي را بايد بزند جلوي پايش . سه بار از طرف راست ، زير بغل رد مي كنند . مي گردانند ، بعد مي گذارند كف دستش . كف دستش كه خم شده رو به عقب انار را مي گيرد و پرت مي كند . آن بالا حواست نيست . فقط بهت مي گويند كدام طرف ؟ هلهله شان را مي شنيد .
يادداشت ها را جمع كرد و قلم را گذاشت روي برگه ها . دست كرد به جيب كتش . نبود . ديدش . روي ميز بود . افتاده بود كنار چراغ مطالعه .برداشت و روشن كرد . كف دست چپ ستون چانه بود و آن مابين انگشت اشاره و وسطي . مي دانست كه نيست . اگر مي بود … بعدش اگر مي كشيد شب كه مي خوابيدند متوجه مي شد . چيزي نمي گفت . سرش را بر مي گرداند كه نفسش بهش نخورد . از آن تلخي بو مي فهميد حتماً . همانطور كه خودش مي فهميد هست . اگر چشم هايش را هم باز نمي كرد حتي . مي دانست . اول ، لباس بلند و سفيد خوابش را مي پوشد . بعد ، موهاي برگ گلي كرده اش را باز مي كرد ؛ صاف شانه اش . آن وقت كه دراز مي كشيد تازه بوي عطر بدنش را مي شنيد . و صداي نفسش را نزديك گوشش و بعد گونه اش كه …
نوسته بود : زن تكيه داده بود به ديوار و نگاه مي كرد به جايي از سقف كه چكه مي كرد و زيرش هم يك كاسه بود . حالا چكه ها كمتر شده بود . اولين باري كه باران باريد از همه جاي سقف آب چكه مي كرد . دوتايي رفته بودند پشت بام و كود ريخته بودند و … . بعد مرد گفته بود : اگركفش پاشنه نوكي داشتي ! خنديده بودند . گفت : چرا نمي خوابي ؟ هنوز هم ناراحت … .
گفت : « وقتي مي خواستند ببرندش بدجوري گريه مي كرد .»
ـ خوب ، دير يا زود بايد مي رفت .
ـ آخر هنوز … هم سن و سالهاش عروسك بازي مي كنند .
ـ عروسك را از دستش مي گيرند و شوهر را مي دهند دستش .
گفت : مسخره مي كني !
همه جا ساكت بود . تنها صداي نرم و يكنواخت باران بود كه شنيده مي شد . با صداي چكه اي كه هرچند لحظه مي افتاد داخل كاسه . مي دانست . نبايد چيزي مي گفت . نور كم فانوس سايه شان را اريب انداخته بود روي ديوار كاه گلي . گلدان هاي روي رف پنجره از پشت پرده ديده مي شدند . طرف راست چهار دري كوچكي مشرف به كوه بود . پاهايش را رد كرد زير پتو و دراز كشيد . خنكاي رختخواب نشست به جانش . اگر ابري نبود از آن چهار دري مي توانست آسمان را هم ببيند . با ستاره هايي كه نزديك كوه سوسو مي زنند . نگاهش به سقف بود . تيرهاي سقف چوبي بود و صاف . تخته ها را كيپ تا كيپ هم گذاشته بودند زير تيرها . هنوز جاي شوره روي بعضي از تخته ها مانده بود . يك لحظه نور را از چهار دري ديد . و بعد كه صدا پيچيد توي كوه . باران تند شده بود . چشم هايش را بست و گفت : « شب بخير .»
دست بر لبه ي ميز بلند شد . كمر خشك شده اش را راست كرد . پاهايش سنگين شده بود . توي اتاق چرخي زد و جلوي قفسه ي كتاب ها ايستاد . نگاهش به قاب عكس بود . نشسته بودند در كنار هم . دست مرد توي دستش بود . حلقه تا بند دوم انگشت رسيده بود . توري افتاده بود روي صورتش . نگاهش به مرد بود . گل هم بود . بالاي سرشان دستي هم پيدا بود ؛ روي توري . دست زن نبود . انگشتري يا دستبند نداشت . مي سابيد فقط . سرآستين هاي توري اش پيدا بود . سر شانه هايشان چسبيده بود به هم . سيگار به لب به آشپزخانه رفت و زير كتري را روشن كرد . چاي ظهر مانده بود هنوز . ظرف هاي مانده را شست . ته سيگار را انداخت توي ظرفشويي . صدايي كرد و خاموش شد . يادش نيامد اولين بار كِي گيرانده بود . تا چاي گرم شود ايستاد .
نوشته بود : اوايل ، وقتي از مدرسه بر مي گشت ، سر راهش پيرزن ها كه جلوي خانه ها مي نشستند و دوك مي ريسيدند جلوي پايش بلند مي شدند . و چشم هايي كه از لاي در نگاهش مي كردند . اگر سر بر مي گرداند چشم ها را مي ديد كه نگاهش مي كنند . با لپ هاي سرخ و خاك آلود حتي بي پاپوشي . ديده بودشان . توي كوچه بازي مي كردند و وقتي مي ديدندش ، مي رفتند پشت در و از درز تخته هاي در نگاهش مي كردند . پيرزن ها را هم ديده بود كه با آن سن و سال بلند مي شدند ؛ با زحمت البته . در سايه گاه جلوي خانه ها مي نشستند . چندتايي با هم . طره اي از موهايشان از زير روسري پيدا بود . سفيد بود و گاهي حنا كرده . و انگشتان خضاب كرده شان كه دوك را مي چرخاند . بعد ، وقتي مي رسيدند سر پيچ كه مي رفت رو به بالا ، نگاه مي كرد و مي ديد ايستاده . دستي را سايه بان چشمانش كرده و يك دست بر نرده . كه باز برسد ، بيايند و بنشينند توي مهتابي . عصرها كه مي شد ، اول آب و جارو مي كرد . بعد وسايل را مي چيد توي مهتابي . وقتي مي نشستند بوي كاهگل هنوز مي آمد . گلدان ها راهم مي گذاشت بيرون چسبيده به نرده ي چوبي . بعد زن چاي مي ريخت و از همسايه ها مي گفت . از قالي بافتن دخترها و از آن مشك زدن ها حتي كه صبح زود بلند مي شوند و مي روند از آن پايين آب خنك مي آورند و مي ريزند توي مشك . آفتاب نزده هم خاليش مي كنند . يادش آمد . ديده بودش . با صداي در از خواب بيدار شده بود . زن هم . اشعه ي خورشيد بالاي آسمان و لكه هاي ابر را نارنجي كرده بود . از پله ها پايين رفت . در را كه باز كرد ، ديدش . گونه هاش سرخ بود و رشته ي باريكي از موهايش از زير روسري بيرون آمده بودو تا كنار لبش مي رسيد . و آن ني ني سياهي كه مي درخشيد . كاسه اي دستش بود با چندتايي نان . گفت : اينها را براي خاله ليلي آوردم .
ـ من كه نمي شناسم ، اما اينها را برات آورده . نشانش داد .
گفت : «آخ ، قرار بود من صبح زود بروم و مشك زدن آنها را ببينم . »
و همان طور مي نشستند و نگاه مي كردند به خانه ها و فانوس هايي كه پشت پنجره هاي كوچك سوسو مي زدند . صبح باز … . اما بود . يعني هست . باز هم مي آيند و مي نشينند روي آن نيمكت هاي چوبي و زل مي زنند بهت . با پاهايي كه مي دانستي خيس است . حتماً نوكِ انگشتانشان زُق مي زند از زور سرما . حالا اگر راهشان هم دور باشد ؛ كه هست ، كه از آن پشت از چند جاي ديگر خودشان را مي رسانند و اغلب هم دير مي رسند . برف هم هست كه تا زانو مي روند توي برف . راه هم … . خوب ، سردت مي شود . به سرت هم مي زند كه درس را ول كني لابد . وقتي هم مي رسيدند . دور بخاري حلقه مي ردند . تا دستشان گرم نمي شد ، نمي توانستند كفششان را در بياورند . كفش هايي كه از سرما خشك شده بود . بعد كه در مي آوردند و برف هاي چسبيده به جوراب را مي كندند ، صداي جلز جلز كه بلند مي شد ، مي دانستي پايشان را مي چسبانند به جداره ي بخاري و زوزه ي باد كه از درز پنجرهاي چوبي و شكسته مي آمد داخل . نم چشمانشان از سرما بود و مي دانستي كه حالا بايد زير كرسي نشسته باشد و لحاف را هم كشيده باشند بالا . طوري كه فقط سرشان پيدا باشد . پايشان را مي چسبانند به لبه ي منقل ، كه چند لحظه اي بيشتر نمي شود نگهش داشت و اتاق كه بوي تازگي مي دهد . كمد هم هست و آن آينه كه گذاشته اند روي تاقچه و از آن تورهاي پولك دوزي قرمز هم كشيده اند رويش . چمدان هم بايد باشد كه روي كمد گذاشته اند يا حتي زيرش . اينهاست ديگر . باز هم هست . عصرها هم بايد شيشه ي فانوس را تميز كند يا اگر دوده اش زياد باشد ، بشويدش و آن چراغ زنبوري حتي و همه اش حواسش بايد به آن توري باشد كه دستش نخورد و بريزد . بعد ، نفتش كند . كرسي را هم گرم كند . بايد چراغ خوراك پزي يا بخاري هم باشد . اما هست . همه اش آن بو هست . نمي شود گفت . فقط مي داني كه هست . توي تمام اتاق هاي تازه هست .
مصطفي زارعي
خواستگار
در جعبه را كه باز مي كنم بوي خوش شيريني مشامم را قلقلك مي دهد . چه عطري دارد . تلنگري به يكي از شيريني ها مي زنم .
ـ بفرماييد …
ـ ببخشيد مزاحم شديم …
ـ نه خواهش مي كنم ! قدم رنجه فرموديد .
به سمت سماور مي روم تا تعارف هاي آنها تمام شود ، سه تا چاي مثل رنگ انار بريزم . قوري را از روي سماور بر مي دارم و روي فنجان ها مي گيرم . چاي از در قوري روي نعلبكي ها مي ريزد سريع آنها تمام شود و با دستمال خشك مي كنم . صدايي از داخل اتاق نمي آيد ؛ سكوت همه جا را فرا گرفته است . صداي نفس ها را واضح مي شنوم و صداي ريختن چاي داخل فنجان ها مثل آبشاري پر آب صدا مي دهد . نگاهي به دست گل مي كنم گل هاي تاج خروس مخملي با سر شاخه هاي گل ميخك زرد رنگ و برگ هاي باريكي كه از گل ها هم بالاتر است . نوار دور گل فسفري رنگ است . از تزيين گل مي شود فهميد كه يارو دل خوشي از مراسم خواستگاري نداشته كه با اين طرز وحشتناك گل هاي نا همخوان را با هم بسته بندي كرده و دست اين جوان سراپا شوق و آرزومند داده است . دستم مي سوزد . آب داغ از فنجان سر رفته ، سريع شير سماور را مي بندم و انگشتم را توي دهانم مي گذارم . خيلي كزكز مي كند . دسته گل زشت را داخل گلدان بلوري زيبايي مي گذارم . حيف گلدان كه بايد چنين دسته هايي را تحمل كند .
روسري ام را مرتب مي كنم . ياد حرف هاي مادرش در ديدار قبل مي افتم …
ـ پسرم يك پارچه آقاست !
( يعني چه ؟ يك پارچه چه ربطي به آقا بودن دارد ) .
ـ مثل دسته گل است .
( اگر منظورش اين دسته گل امروز باشد پس واي به حال آنهايي كه مثل دسته گل نيستند ) .
ـ چشم و ابرو مشكي و نجيب است .
( از زماني كه ياد گرفتم صفت اسم را توصيف مي كند كلمه نجيب را مناسب اسب دانستم و هيچ گاه نفهميدم بين انسان و اسب چه وجه مشتركي است كه گاهي برخي از آدم ها را هم نجيب مي نامند . انسان نجيب ، اسب نجيب . اسب نجابتش را از انسان ياد گرفته يا انسان نجابتش را از اسب . مگر اسب و انسان چه كار مي كنند كه به آنها نجيب مي گويند ؟)
اگر مادرش مي فهميد راجع به پسر دسته گل و آقايش چه فكرها كه نكردم …
صداي مادرش بلند مي شود : « نكند عروس به اين زودي رفته گل بچيند » . صداي خنده آرامي شنيده مي شود . ياد حرف عزيز جان مي افتم . « خواستگار كه مي آيد ، دختر توي آشپزخانه مي ايستد و وقتي كه اجازه دادند آن وقت وارد مي شود » . حالا به نوعي اجازه ورودم را دادند . دسته هاي روسري ام را اطراف شانه هايم مي اندازم وسيني چاي لب سوزِ رنگ اناري را برمي دارم و وارد اتاق پذيرايي مي شوم . نگاهي به دسته گل مي اندازم .
ـ سـ. سـ … سلام ؟!!
فاطمه سرحدي
جا كليدي
صداي پاشنه ي كفشي كه مثل ضربه هاي منظم جاز بود ، نزديك مي شد . دختر پله ها را يكي يكي بالا آمد تا جلوي در نيمه باز آپارتمان رسيد . هميشه آن موقع در باز بود . وارد شد ، كسي داخل نبود ، به ساعت نگاه كرد و روي مبل نشست . نگاهش دور تا دور اتاق را مي چرخيد . روي ديوار خانه يك ساعت ديواري نصب بود ، اين طرف تر يك نقاشي كوچك كه فقط تصوير يك خورشيد با رنگ سياه بود ، روي ميز يك شيشه مشروب خالي كه داخلش يك گل بود و يك جا كليدي ، بلند شد و رفت طرف ميز .
نفس نفس زنان وارد شد ، رفت و روي كاناپه دراز كشيد . دويده بود و قفسه سينه اش بالا و پايين مي رفت . دانه هاي عرق صورتش را پوشانده بود . دختر رفت و كنارش نشست . گفت :«كجا بودي ؟ »
ـ بيرون .
دختر در حالي كه با جا كليدي ور مي رفت گفت : « اين چيه ؟ »گفت : «تمام زندگي . »
دختر موهاي خيس روي پيشانيش را كنار زد وگفت : « OH – DEAR » وخيره شد به جا كليدي ، عكس يك هنرپيشه ، يك تسبيح ، يك كنده كاري شعر ، يك صليب ، يك گردنبند ، يك كليد كوچك .
دختر گفت :« گردنبند منم كه اين جاست !»
گفت :« آره .»
دختر رفت و روبروي آينه ايستاد :« مي شه عين گردنبد سرخپوست ها به گردن بياندازيش .»خنديد و گفت :« شايد .»
نگاه كرد به دختر ، موهايش چقدر كوتاه شده بود . به ياد موهاي بلندش افتادكه وقتي باز مي شد تا پايين كمرش سُـر مي خورد و با يك حركت آرام روي شانه ها پخش مي شد .
دختر گفت : «كلكسيون جالبيه ، مي برم به همه نشونش بدم . نمي آي بيرون ؟ِ گفت : « نه .» دختر گفت : « بچه ها هم هستند !» گفت : « نه ، حوصله شو ندارم .»
دختر در حالي كه جا كليدي را لاي انگشتانش بازي مي داد از در نيمه باز آپارتمان بيرون رفت .
فاطمه تركمان
يك روز غير عادي
بعضي وقت ها حالتي به آدم دست مي دهد كه خودش هم نمي داند چه مرگش است . حتي از قيافه خودش هم حالش به هم مي خورد چه رسد به قيافه ديگران ؛ دلش مي خواهد به اولين آدمي كه برخورد كرد او را بگيرد و كتك مفصلي بزند تا دلش خنك شود . آقاي شامخي هم ازاين قائده مثتثني نبود ؛ لابد مي پرسيد آقاي شامخي ديگر كيست ؟ با اين كه فضولي كار خوبي نيست و بنده هم به شدت با آن مخالفم ؛ اما مجبورم كه ايشان را قدري به شما معرفي كنم .آقاي شامخي كارمند يكي از ادارات است كه بنده بنا به دلايلي از نام بردن آن معذورم ؛ ولي با سر و وضع ناجوري كه دارد بيشتر شبيه دست فروش هاي كنار خيابان است ؛ كت وشلوار عهد ناصرالدين شاه و كفش هاي بي قواره قزاقي و دكمه هاي يك در ميان و... خلاصه هر قسمت آقاي شامخي ساز مخالفي را مي نوازد . خانه آقاي شامخي طبقه اول يك آپارتمان دوازده واحدي است . لازم به ذكر است كه ايشان تازه گي ها به اين محل نقل مكان فرموده اند و به قولي از بلاي اجاره نشيني نجات يافته و به مصيبت آپارتمان نشيني گرفتار گرديده اند . آقاي شامخي هميشه تكيه كلامي دارد كه بنده معتقدم ايشان حتي يك بار هم به آن فكر نكرده اند ؛ايشان مي فرمايند كله خراب هميشه مايه دردسر يك جفت پاست .
آن روز صبح آقاي شامخي انگار كه از روي دنده لج بيدار شده باشند از خانه بيرون آمدند ؛ در حالي كه كيف اداره را كه بيشتر شبيه بقچه حمام بود زير بغلشان گرفته بودند ؛ و باعجله به طرف محل سرويس اداره شروع به دويدن كرند و زير لب مدام چيزي مي گفتند . از قرار معلوم اين بار هم ايشان به سرويس اداره نرسيدند ؛ خوب ملاحظه بفرمائيد آدم اول صبح اعصابش خراب باشد و يك چيز ديگري پيش بيايد و مصيبت را دو چندان كند ؛ حالا خر بيار و باقالي بار كن . اما آقاي شامخي با آن كه اعصابش حسابي به هم ريخته بود به روي خودش نياورد و چنين فرض كرد كه اصلا سرويسي در كار نبوده است و بايد پياده راه اداره را گز كند .
چون به زعم ايشان پول دادن به تاكسي براي مسيري كه مي شود پياده رفت كاري بس عبث بود ؛ و اتوبوس هاي شركت واحد هم كه تا خرخره پر آدم يا به قول آقاي شامخي پر جانوران جورباجور بود ؛ در شأن و مقام ايشان نبود .در بين راه با خودش فكر مي كرد امروز صبح هم كه طبق معمول دير مي رسد بايد چه دروغي به هم ببافد .
تصور قيافه آقاي ثابتي با آن سبيل چنگيزي كه هميشه يك طرف آن را مي جويد بيشتر از همه حاش را به هم مي زد ؛ چون همان طور كه مي دانيد امروز قرار است حال آقاي شامخي از همه چيز به هم بخورد . با خودش گفت وقتي به اداره رسيدم ؛ رئيس مرا به دفترش
مي خواهد و من هم وقتي به آن جا رسيدم منتظر سين جيم آقاي ثابتي مي مانم ؛ وقتي آقاي رئيس به من مي گويد ؛ باز هم كه دير كردي شامخي ! امروز ديگر چه مرگت بود ؟ من هم با كمي اين دست وآن دست كردن مي گويم بچه ام مريض بود چون مادرش... حال آقاي شامخي از اين دروغ شاخدار به هم خورد چون اصلا ايشان مجرد بودند و هرگز جرأت نكرده بوند به فكر زن گرفتن بيفتند . دوستان و آشنايان بي معرفت هم گويا او را فراموش كرده بودند.
و فكر مي كردند بهتر است شامخي مجرد باشد . خود او هم هيچ وقت عرضه آن را نداشت به منشي آقاي ثابتي يعني خانم رضايي چپ نگاه كند ؛ هر چند هر وقت خانم منشي را مشاهده مي كردند انگار قلب مباركشان چهارنعل مي تاخت . پس تصميم گرفت بگويد چون اصلا حالم از قيافه شما به هم مي خورد كمي دير آمدم تا جمال نا مبارك شما را در سرويس ملاقات نكنم و مايه كدورت خاطر عزيز شما نگردم . از كلمات پر تملقي كه به كار برده بود زياد تعجب نكرد و حالش هم به هم نخورد ؛ زيرا كه اين كلمات را هر روز چندين بار از زبان كارمندان اداره مي شنيد .
حالا به نظر مي رسيد حال آقاي شامخي بهتر شده است چون ديگر دوست نداشت آقاي ثابتي را بگيرد و كتك مفصلي بزند تا دلش خنك شود .
هنوز در حال و هواي افكار خودش بود كه به اداره رسيد و يك راست به سمت ميزش رفت ؛ و بدون اين كه به اطراف خود نگاه كند پشت ميزش روي صندلي نشست و به خيال خودش منتظر تلفن آقاي ثابتي بود كه نامه اي بر روي ميز توجهش را جلب كرد ؛ وقي كه با دلهره نامه را باز مي كرد كم كم حالش داشت به هم مي خورد ؛ چون گويا امضاي آقاي رئيس عوض شده بود ؛ و بر روي نامه نوشته شده بود ؛ آقاي شامخي به علت . . .
مهدي رباطي توانا
هادي
ديگر نمي تواند مثل اول ها بلندم كند و بگذارد روي صندليِ چرخ دار . مي آيدكنار تخت مي ايستد ، بازويم را مي گيرد و كمكم مي كند تا روي صندلي چرخ دار بنشينم . آن وقت نگاهش مي كنم ، مي خندد . من هم مي خندم . چادرش را كه سر مي كند روي سرش مي ماند تا برگرديم ، بعد از سرش بر مي دارد و آويزان مي كند به جا لباسي . حالا صندلي چرخ دار را به طرف جلو هُل مي دهد و وقتي صندلي ديگر جلو نمي رود ، يعني رسيده ايم . سرم را ناز مي كند و بعد خودش يه كم دورتر از من مي نشيند و به روبرويش نگاه مي كند . همانجا كه او هم وقتي مي آيد و روي تخته سنگِ تنها ، كنارآبِ زياد مي نشيند . موهاي بلندي دارد . موهايش از زيرروسري اش مي زند بيرون .
وقتي هم كه صورتم خنك مي شود ، موهايش حركت مي كند . موهايش خيلي قشنگ است ، مثل موهاي مادرم كه الآن زير چادرش قايم شده اند . موهاي من هيچ وقت بلند نمي شود . وقتي به او نگاه مي كنم ، يادم مي رود كه از دهان نيمه بسته ام آب دهانم سرازير مي شود ، يادم مي رودكه بچه ها به من مي گويند مونگول .مي دانيد ازكجا فهميدم مونگول اسم قشنگي نيست ، از آنجا كه مادرم سرشان داد زد و بعد گريه كرد ، من فقط نگاهش كردم ، با گوشه ي روسري اش خيسي چشمانش را خشك كرد ، گفت : « هوا داغه . خيلي داغ ، مي ريم كنار دريا . اونجا حتماً خنكه .» بعد هُلم داد جلو و ايستاديم . وقتي ايستاديم او آنجا رويِ تخته سنگ تنها نشسته بود ، به آب زياد نگاه مي كرد ، مثل مامان گريه مي كرد ، بعد ديگر گريه نكرد به آب زياد نگاه كرد . من به او نگاه مي كردم ، او به آبِ زياد . بعد با چوب روي زمين خط مي كشيد .يكبار خواستم بروم پيشش و به چشمانش نگاه كنم . چرخ هاي صندلي را هُل دادم جلو ، يكدفعه صندلي ديگر جلو نرفت . مامان خم شد تا كنار صورتم . گفت :« نه نرو .» نگاهش كردم . باز گفت : «نه .» نرفتم ، به او نگاه كردم . چوب را پرت كرد توي آب . موهايش تكان مي خورد . حالا هم وقتي رسيديم ، او نشسته بود روي تخته سنگ تنها . شانه هايش تكان مي خورد . يك چيز خيلي سفيدي هم توي دستش بود ، سفيدِ سفيد بود ، افتاده بود روي پاهايش . همان چيز سفيد را بلند مي كرد و محكم مي زد روي زانوهايش .
وقتي شانه هايش تكان مي خورد ، صدايش را هم مي شنيدم . مثل مامان هِق هِق مي كرد . صندلي را هُل دادم جلو . صندلي نايستاد . باز هم رفتم ، رفتم تا كنارش بعد دستم را گذاشتم روي شانه اش ، دستم با شانه اش بالا و پايين شد . زدم روي شانه اش . برگشت و نگاهم كرد ، چشمانش قرمز شده بود ، نگاهم كرد يه كم زياد نگاهم كرد ، بعد خنديد . از آبِ زياد برداشت زد به صورتش ، موهايش روي پيشاني اش خيس شد . بعد باز هم نگاهم كرد . گفت :« اسمت چيه ؟» مي دانستم اسمم هادي است ، اما نتوانستم به او بگويم ، ولي خنديدم . آن چيز سفيد را بلندكرد ، بعد انداختش توي آبِ زياد ، بعد ديگر نديدمش . خنديد ، از آبِ زياد برداشت و پرت كرد هوا ، باز هم برداشت وپرت كرد هوا ، بعد چرخيد ، دستانش را باز كرد و چرخيد ، بعد هم رفت ، خيلي تند رفت . مامان آمد كنارم نازم كرد ، خنديد و گفت :« حالا بريم ، هوا داره تاريك مي شه .»
حالا آمديم كنار آبِ زياد ، او هم آمده بود . برگشت نگاهم كرد . آمد كنارم ، گفت : «حالا ديگه آزاد شدم درست مثل تو .» مادرم گفت : «مي فهمم .» گفت : «اسم پسرت چيه ؟» مادرم گفت : «هادي .» چشمانش را بست : «هادي ؟!» مادرم گفت :« همين يه پسر رو دارم .»
وقتي خنكي خورد به صورتم ، موهاي او حركت كرد . گفت : « اين نسيم چقدر دل چسبه !» به آبِ زياد نگاه كرد . گفت : « دريا چقدر زيباس . مگه نه ؟» مثل مادرم به آبِ زياد گفت :« دريا .»
مادرم گفت : «اسمت چيه ؟» گفت :« دريا .» به آبِ زياد نگاه كردم « دريا .» به او نگاه كردم «دريا … »
فاطمه محمدي پسند
دلش مي خواست يك نويسنده باشد
نويسنده احتمالاً آدم احمقي است كه هميشه يك نوع عطر استعمال مي كند ، به گونه هايش رژ مي مالد و سماور را گرم نگه مي دارد تا هر وقت دكتر سرفه اش گرفت كارش رارها كند و فنجان آب گرم را قبل از آنكه طلب كند بدهد دستش . بعد برگردد ، پشت به دكتر بنشيند و به جمله هايي كه مي شنود خوب گوش بدهد و آنها را به بهترين شكل ممكن تايپ كند . حتي مي تواند روي ميز را مرتب نكند وشاخه گلي راكه روي ميز گذاشته توي سطل بياندازد .
پشت ميز مي نشيند و شروع مي كند به خواندن تمام چيزهايي كه از قبل نوشته . جاهايي را خط مي زند و دوباره مي نويسد . پيدا كردن شخصيت داستان كار سختي است اگر نويسنده كسي را در نظر نگرفته باشد . كسي كه پالتوي بلند قهوه اي مي پوشد و چشم هايي سرخ دارد كه سرما اشك انداخته توي سفيدي شان . قدم ها يش را كوتاه وسريع بر مي دارد ، با سري كه هميشه پايين است . وقتي دستگيره را مي چرخاند قلب نويسنده از جا كنده مي شود مثل اين است كه شيشة شكسته اي ناگهان فرو بريزد درست مثل وقتي كه يكهو در خلوت تاريكخانه در حال سيگار كشيدن مي بيندش آن وقت دلش مي خواهد آنجا بنشيند و نگاهش كند .
چشم هايش راتنگ مي كند تا به سيگارش پك بزند انگار به جايي دور خيره شده باشد يا افكاري دور را توي ذهنش جستجو كند . پا روي پا انداخته با صورتي كه پشت دود محو شده و فقط نقطه اي سرخ لاي لب هايش مي درخشد .
وقتي از تاريكخانه بر مي گردد نفسش بوي سيگار مي دهد چايش را تلخ سر مي كشد ، بر مي گردد و روي صندلي اش منتظر مريض ها مي نشيند .
نويسنده حق ندارد بگذارد داستان به هر سمتي كه مي خواهد پيش برود . بايد افسارش را بگيرد و به جايي بكشاندش كه به نفع همة شخصيت ها باشد . گاهي اوقات مخالفت هم به كار مي آيد . معني ندارد آنقدر از يكي خوشش بيايد كه اجازه بدهد سرش داد بزند و …
اما او مي نويسد و مي گذاردش روي ميز كار دكتر لابلاي عكس هايي كه بايد ببيند و نظر بدهد . مطمئن است در غيابش آنها را خواهد خواند و توي سطل خواهد انداخت . گفته بود اگر قرار است اين طور بنويسي بهتر است هيچوقت اين كار رانكني . نوشته هايت پشيزي نمي ارزند و همزمان انگشت اشاره اش را آورده بود بالا ، بيخ گوشش و چرخانده بود .
نويسنده فردايش عطر نماليده و به جز سلام ، يك كلمه اضافه تر نگفته و با صداي بغض دار مريض ها صدا زده بود . بعد كه صداي برخورد قطره هاي باران به كلاهك را شنيده بود ، نتوانسته بود خودش را نگه دارد و زده بود زير گريه . دكتر پرسيده بود : نويسنده اي ؟! و نويسنده فقط لبخند زده بود .
نويسنده فكر مي كند چه چيزهايي بنويسد كه هم واقعي باشد وهم دكتر را راضي نگه دارد و در عين حال اغراق نويسنده راهم نشان ندهد .
چهره اش را عوض مي كند و سعي مي كند دوستش نداشته باشد تا بتواند بنويسد كه از ديدن مريض ها لذت مي برد .
پوستش را قرمز مي نويسد با چشمهاي آبي تيره ، ميان صورت پف كرده و گوشتي كه لب هاي نازك و قيطاني در آن شكاف ايجاد كرده ، با دست هايي آويزان و شكمي برآمده .
اين كريه ترين وجهي است كه مي تواند به او بدهد .
گفته بود : « ظاهر آدم ها فريبنده است ، مي فهمي . هر وقت ديرت شد مي تواني بروي .»
و نويسنده قبل از آنكه برود و به دست هاي خودش كه سفيد بود و ناخنهاي بلند و كشيده داشت . اجازه داده بود دكتر موقع برداشتن كاغذ ، انگشت هايش را لمس كند .
مريم كرمي
اينها ابداً ربطي به داستاني كه نويسنده مي خواهد بنويسد ندارد و بايد مطالب جالب تري براي نوشتن پيدا كند تا خودش را از شر موضوعي كه مدت هاست در ذهنش مي چرخد خلاص كند . شب ها هم خواب مي بيند پشت ميز مطالعه نشسته و به داستانش فكر مي كند بعد كه مي نويسد
مي بيند شبيه قبلي ها نوشته و اصلاً نمي خواهد براي چندمين بار يك مشت مزخرفات تكراري و اراجيف به هم بافته شده در مورد كسي كه چيزي براي نوشتن ندارد را روي كاغذ بياورد .
روي ميز پر از برگه هاي سياه و خط خورده است و تعدادي مچاله شده كه كنار پايه هاي صندلي افتاده اند . دستگيره مي چرخد و دكتر وارد مي شود . نويسنده بلند مي شود و مي ايستد . مي داند كه بايد برگه ها را جمع كند . آنهايي را هم كه روي زمين افتاده اند توي سطل بياندازد .
مي گويد دارد تمام مي شود . بعد نگاهش را مي چرخاند روي برگه هاي سياه و پر از خط خوردگي ، احساس سبكي مي كند .
گفته بود : «سعي كن واقعيت هاي جامعه را بنويسي يك نويسنده هم به اندازه يك پزشك مي تواند مسئول باشد . همه چيز را همان طور كه هست بنويس . مرا هم مثل خودم .»
عشق را نتوانسته بود از نوشته هايش جدا كند . نوشته و خط زده بود . درست مثل بقيه . دست آخر دكتر همه را پاره كرده و گفته بود :« عشق چشمهات را كور كرده . دور بريز .» و پرت كرده بود روي سرش .
چراغ ها را خاموش مي كند و پنجره را نيمه باز مي گذارد . تصوير ماه روي ميز شيشه اي دو تكه شده است . نويسنده سيگاري لاي دو انگشتش مي گذارد و خودش را جاي دكتر تصور مي كند . ميان تاريكي اتاق چشمش را مي دوزد به لامپ قرمز چراغ خواب و سعي مي كند دود سيگارش را حلقه حلقه بيرون بدهد . سرش را به طرف بالا مي گيرد و ميان صندلي اش بيشتر فرو مي رود .
نويسنده نمي خواهد داستان اين طور پيش برود . تمام داستان بر مي گردد به خصايص دكتر و نمي تواند تغييرش بدهد اما مي تواند به شيوة ديگري دوست داشته باشد .
كاغذ ديگري برمي دارد و مي نويسد .
با گردن كوتاه و چاقش همه را وسوسه مي كند . آدم هوس مي كند دست هايش را روي شانه هايش بگذارد و گردنش را لمس كند .
مي تواند دست هايش را دور گردنش حلقه كند و فشار دهد . آرام آرام . نبايد ناخن هاي بلندش توي گوشتش فرو برود طوري كه دردش بيايد و داد بزند . همان موقع هم مي تواند به چشم هايش زل بزند و بگذارد خسته كه شد روي صندلي بنشيند .
نويسنده خسته مي شود . دست هايش را از دور گردن دكتر باز مي كند و به چشم هايش نگاه مي دوزد . مي خواهد ببوسدش . بوي سيگار مانع مي شود . عقب مي كشد و موهاي عرق كردة دكتر را كه روي پيشاني اش چسبيده كنار مي زند . بلند مي شود و پشت ميز مي نشيند . چند خط مي نويسد و خط مي زند .
نويسنده مي تواند هرچه دلش مي خواهد انجام دهد . بنويسد و دور بريزد .
چشم هاي از حلقه بيرون زدة دكتر توي چشم هاي نويسنده ثابت مي ماند . نويسنده چشم هايش را به زمين مي دوزد و هيكل سنگين دكتر را تا اتاق راديولوژي روي زمين مي كشد . روي صندلي
مي نشيند ، سيگاري روشن مي كند و لاي لب هاي بي حركت دكتر مي گذارد .
قلم را برمي دارد و آخرين جملة داستان را اينطور مي نويسد :
عشق گاهي آدم ها را …
ماه ، ماه است
دست هايش را درهم گره كرد و روي متكا زير سرش گذاشت ، چشم هاي درشت و گشادش را به سقف سياه و كم ستاره ي آسمان دوخت . ماه در آرامش كامل همنشين سكوت شده بود ، دخترك را نگاه مي كرد .
او هم زل زد به ماه ، چشم هايش را كمي تنگ كرد . ماه نزديكتر آمد دوباره آنها را باز كرد . ماه هم به سر جاي اولش برگشت . لبخند تلخي زد و گفت : «تو داري به من نگاه مي كني ؟ اگرم نگاه نكني حق داري ». يك دستش را زير سرش بيرون كشيد .
ـ آخه تو خوب توفير بين من و خودتو مي دوني .
دوباره چشم هايش را جمع كرد . آه بلندي كشيد ، خيره خيره به ماه نگاه كرد و با همان لحني كه روزهاي اول مدرسه ، هرسال خودش را معرفي مي كرده گفت : « ماه معجوني از زيبايي و لطافت ». ناخن انگشت كوچكش را جويد : « چه جمله ي مسخره اي » . تكه اي از ناخن را كند و محكم آن را تُف كرد . « تو هيچ وقت خودتو توي آينه ديدي ؟ اونقدرها هم كه مي گن خوشگل نيستي ، هي همه گفتن خوشگلي ، خوشگلي توهم باورت شده . اصلاً خودت قضاوت كن . وقتي كه كاملِ كاملي ، يه گردلي سفيد وساده اي ، نه برجستگي گونه داري نه لباي سرخ . از چشم هاي درشت و كمون ابرو هم كه خبري نيست . پس چرا فكر مي كني خوشگلي . اصلاً خودت بگو وقتي كامل و تكميلت اونه كه گفتم ، خوب ، واي بحال اون وقتي كه نصفه نيمه اي ، حالا فكر مي كني چه فرقي هست بين تو با يه زشت ديگه اي كه يه صورت استخواني داره با پوست سياه ، چروك و خالخالي ، چشم هاي گشاد و زاغ ، دوتا ابرو كم مو و كوتاه با يه دماغ دراز و بد ريخت كه سوراخاش اندازه ي سوراخ دماغ يه خوكه . تعجب كردي مگه نه . از اين همه شباهت بين ما . وقتي كه شانس پشتشو به آدم بكند …» آه صدا دار و بلندي كشيد ، دستش را روي قلبش فشار داد . « راستي اينجا شو گوش كن دو تا لب ، عينهو كش قيطون ، هميشه پوس پوس و سفيد » .
قطره اي اشك گوشه ي چشمش نشست با سر انگشت اشاره اش آن را پاك كرد و به آن اجازه نداد كه سر بخورد روي گونه هايش . انگشت تر شده اش را به سمت ماه دراز كرد . نسيم ملايمي وزيد ، لرزش شيريني را در تمام بدنش حس كرد . « مي دوني چشم هر چقدر كه زشت باشد داشتنش يه حُسن بزرگ داره » . قطرات بعدي با آرامش بر روي گونه هاش نشستند .« مامانم خيلي بد و بيراه بهم مي گه يعني به خواهرمم مي گه اما … »كمي مكث كرد .« اما عجوزه نحس رو فقط به من مي گه وقتي اينو مي گه مي رم يه جاي تاريك و خلوت يه جايي كه نه من كسي رو ببينم نه كسي منو ، اونوقت با همين چشم هايي كه همه مي گن زاغِ و بدبخت . انقدر اشك مي ريزم تا خالي بشم ».
دستانش را روي صورتش گذاشت ، صداي هق هق گريه با لرزش شانه هايش توأم شد . « مامانم مي گه از همون اول بدقدم بودي اصلاً هميشه نحسي ». دستانش را از روي صورتش برداشت و دوباره در سكوت سنگين شب زل زد به ماه . « تو پدر و مادر نداري اگه داشتي مي فهميدي ، مي فهميدي كه اوناهمين طوري مي گن.آخه پدر و مادر هيچ وقت نمي خوان دل بچه شونو بشكنن ».
سرفه زد ، صداش را صاف كرد . « يعني مي خوان ؟!» لحظاتي مات به ماه نگاه كرد منتظر جواب بود اما صدايي نشنيد . خنده ي تلخي سر داد .« مي دونم كه تو هم حرف هاي همه رو قبول داري ». با پشت دست اشك هايش را پاك كرد .« مي خوام پيشت يه اعترافي بكنم . مي خوام راستشو بهت بگم . تو خيلي خوشگلي ، همون طوري كه همه مي گن ، پوستت لطيفه ، چشم و ابروهات هم حرف نداره ، خوش بحالت چه دماغ خوش تركيبي داري ، لباتم سرخ و نازن . اِ . . . داري مي خندي . به به ، چه دندونايي ، راستشو بخواي من بخاطر ديدن تو هر شب مي آم پشت بوم . مي خوام همه اش نگات كنم . چونكه خيلي خوشگلي ، خوشگل تر از پنجه ي آفتاب . اصلاً عين ماه . مي شه يه كم بياي نزديك .
كناره ي دست هايش را به هم چسباند ، وسط آنها را گود كرد و به سمت ماه بالا برد .
ـ بيا بشين تو دستم ، بذار از نزديك همه جاتو ببينم ، دِ بيا ديگه ، چيه نكنه تو هم مثل بچه هاي همسايه از من مي ترسي ، بخدا كاريت ندارم فقط مي خوام ، مي خوام يه كم نگاهت كنم . اذيتت نمي كنم . حالا بيا …
دستانش را بالاتر برد . پتو را از روي پاهايش كنار زد و ايستاد .« ببين مي خوام با هم دوست باشيم ، تو مي خواي ؟ »
آرام آرام به سمت ماه مي رفت . چرا هرچي مي آم نزديك مي ري دورتر . نكنه تو هم مي گي من نحسم . بخدا اگه نحسي يعني بدبختي ، بد بياري ، زشتي .آره من نحسم اما فقط براي خودم نه براي تو و ديگرون ، به جون مامانم قول مي دم بهت نچسبم ، نمي آي ؟
يك ريز حرف مي زد واشك مي ريخت و جلوتر مي رفت .
ـ بخدا من دوستت دارم ، مي دوني آخه تا حالا هيچكس انقدر خوب به حرفام گوش نداده بود . ما با هم دوست شديم ديگه . بذار يه چيز ديگه هم بهت بگم . من از همه خوشگلا بدم مي آد . اما تو يه جور ديگه اي ، آرام و مهربون ، اونا همه پر افاده اند و بد اخلاق . تو خيلي خوبي ، نمي خواي بياي ؟
دستانش را روي لب هايش گذاشت ، بوسه اي به آنها زد . بعد دوباره دست ها را به سمت ماه بالا برد .
ـ بيا اين براي تو ، ببين چقدر دوستت دارم .
نگاهش به دست هايش بود و حواسش به ماه كه زير پايش خالي شد ، در آخرين لحظه چشم هاي غرق اشكش را به ماه دوخت و لبخند زد . نغمه ميرزايي سرور
من اينجا نيستم 
نمي آيد ، سخت مي آيد و كنارت قرار مي گيرد . پهلو پهلو مي ايستد . سايه وار دنبال توست . دوش دوش تو قدم بر مي دارد . انگاري با تو آمده است و با تو خواهد رفت . توگريزاني و او شتابان در پي تو . ايستاده يا نيستاده با تو همكلام مي شود . هماغوش مي شود ، با تو يكي مي گردد و در تو حل مي شود . حل مي گرديد در هم .
باوركن گريزي نيست . بايد دريابيش . سخت يا آسان هميشه با تواست . مي گويي : « فلان كس ، فلان روز از دستش قسر در رفت . »
رفت ! تا كي مي تواند در برود . او سايه وار دنبالش هست . همين . فقط كافي است كه نترسي . دوستش داشته باشي . او هم تو را دوست دارد . دير خواهي فهميد . من و تو با هم هستيم . دير يا زود از هم جدا خواهيم گشت . تو به زير خاك خواهي رفت و من پروازي به بيكرانه ي آسمان .
ـ چشمانت را باز كن … ـ چشمانت را .
( ديگر التماس هم سودي ندارد . فتنه است . لغزيده به ميان خود . در خودش نهان گشته است . نمي شنود . اما من مي شنوم . و گور او را در آغوش مي فشرد . انگاري با گور همزاد بوده است و با خاك گور يكسان . )
حالا همه دوروبر تو را گرفته اند . تو خاموشي ؛ و شمعداني ها روشن . چراغ ها سوسو مي زنند و مهتابي ها مي لرزند .
پيرزن كه مادرت باشد مويه مي كند ، مويه مي كند :« واي دلبندم … جوانم … »
دلبندش بوده اي . باورت مي شود . در ضميرت نمي گنجد كه فكر تو بوده است شب و روز . من كه مي دانم در باور تو نمي گنجد اينها . حتي رخت سياهش را بد مي بيني . تو با او بد تا مي كني تا كي ؟
تا فصل خزان ، تا فصلي كه برگ ها مي خشكند و به اندك نسيمي مي افتند و زير پا مي شكنند . صداي پاي او را مي شنوي و خش خش برگ ها كه مي آزارد او را .
دراز مي كشي . سرت را رو به قبله مي كنند و قرآن را پهلوي راستت قرار مي دهند تا شيطان به وجودت رخنه نكند . ولامپا روي طاقچه با فتيله ي كم روشن است . همه مي دانند انگاري بايستي دست به سينه كنار تو بايستند . ايستاده اند . تومي گويي : « عجب ! » و زبانت ديگر بند مي آيد ، به بند كشيده مي شود . قفل مي گردد .
بوي دود اسپند به مشامت مي رسد . بيل ها به كار مي آيند و مي كنند و كنار مي روند . و آب ؛ غسلت مي دهند . بوي كافور ميان غسالخانه مي پيچد . كاسه سفالي سبز رنگي را سر گور مي شكنند . آب به خاك نرم گور مي پاشند . گوراي وجودت ! زنان شيون مي كنند . از دور مي آيد . صداي قدم هايش را مي شنوي ؟ مي آيد . سراسر سياه پوشيده است . يكرو در هم . درونش آتشي به پاست . نفس هايش را مي شنوي .
مي نشيند و به نرمه خاك مي نگرد . بغض راه گلويش را مي بندد . هق مي زند . تو مي انگاري كسي دارد كوبه ي در را مي كوبد . نه اين كوبه ي در نيست . در سينه تو دردي است كه خودت هم نمي داني چيست . چشم مي گشايي . تيرگي مي بيني . در تمام عمرت چنين تيرگي نديده اي .
ـ كجايم ؟!
تو زير خروارها آرميده اي . واو كه به خاك مي نگرد و با انگشتان ظريفش نرمه ها پس و پيش مي كند ترمه است .
- عجب او هم آمده است !
فكر مي كردي نمي آيد . عمري چشم انتظارت بود و تو چشم انتظار ديگري …
تو مي گويي مي آيد ؟
ـ نمي دانم .
مادرم مي گويد باوفاست . آن روز كه داخل گوني برديم تا ردش را گم كنيم مه آلود بود . سرما هم بيداد مي كرد . از داخل گوني كه بيرون انداختيم در چشمان من خيره شد و زنجموره اي كشيد و رفت . دلم برايش سوخت . دنبالش افتادم كه پسش بياورم اما رفت و گم شد . آن شب تا سحر چشمانم سنگين نشدند . مي آمد و مي گريخت . گريزان بود از من .
ـ از تو چرا ؟
فكرش را هم كه مي كنم دردم مي گيرد . ميخ شد در چشمان من . انگاري مي خواست بگويد بي وفايي انسان …
ـ بي وفايي تو تمامي نداشت .
بي وفايي من و تو . آن روزها ما با هم بوديم . تو از من غافل بودي . از مني كه افتاده بودم به پيسي . بدترين كارهايي كه از آدمي سر مي زند ، از من سر مي زد . سر همين كارها يك شب گير افتادم . شب بود و باران مي باريد . كوچه ها خلوت بودند . لامپ هاي مهتابيِ تيرهاي چوبي برق تك و توكي روشن بودند . نسيمي خنك مي وزيد و پنجره ها باز بودند و چشمان هرز من خيره به پنجره ها . اشتياق عجيب به آلوده شدن ؛ غرق شدن در چشمان دختري كه موهاي افشانش را نسيمي تكان مي داد . و چشمان دريده دخترك مي گفت : « پدر ندارم … »
بي پدر ! از آن شب بيرون مي زدم ؛ و پس كوچه ها عجب انسي با من پيدا كردند . خو كردم به پس كوچه هاي تاريك وگل آلود . سايه وار مي رفتم روي نيمكت هاي سيماني ميدانچه ي عين القضاه مي نشستيم تا بيايد .
ـ مي آمد ؟
نه هرگز نمي آمد . دلواپسش مي شدم نفسم بند مي آمد و ديگر ناي سخن گفتن نمي ماند . كرخت مي شدم . يخ مي بستم . خون دررگ هايم منبسط مي شد . مي مُردم . بهمين سادگي .
ـ قصه اش تمام شد . دفترش بسته شد .
چقدر مي پرسي . نمي دانم . بي حوصله شده ام و به تنگ آمده ام . جسمم به تنگ آمده است از اين همه هياهوي سياه ؟
ـ من هم از تو به تنگ آمده ام .
خيز گيركه خانه اش نزديك است . ديدارش شايد تسكيني باشد . وجودم راروشن كند ، گرما بخشم باشد .
هست . مي دانم كه هست . همان پايين رديف آخر ، قطعه نهم خانه اش هست . آرميده در خانه ابدي . سر درش نقش بسته كه « خوش آمدي مزارمن … » سنگ مزارش رنگ لعابش رفته ، ترك خورده . تنهايي اش شكاف برداشته ، و من صداي فس فس ماري را مي شنوم كه روي سينه اش چنپره زده است .
فكر كن صداي فس فس ماري نيست . فكر كن كه سر قبرت كسي نايستاده و نشسته است . تو تنهايي . سكوت در قبرستان حكم فرماست . برف همه جا را پوشانده است و گورستان را يك دست سپيد است . درخت سر قبر « باباسيد » به خواب رفته است . تو تنهايي . تنهاي تنهايي . اين تنهايي را بايستي دريابي . در آغوش بگيرش . همدمش گردي . هم نفس با او همسفر گردي .
ـ مرحومه حاجيه دوله مقصر بود يا تو ؟
مرحومه حاجيه دوله چه زن خوبي بود . پاك ، باوقار و مهربان .
ـ مي خواهي بگويي من مقصر بودم !
ظهر بود ، گرم و سوزان . برايش يخ برده بودي . يك دبّه يخ . از دالان كه پا به حياط گذاشتي گفت : « بيا تو . »
رفتي داخل ايوان. مرحومه حاجيه دوله گفت : « بيا اتاق شاه نشين . »
در و ديوار اتاق پرازقاليچه هاي تركمن بود . دست باف . با زمينه هاي سياه و قرمز .
جا انداخته بود . مريض بود . كنارش نشستي . دستانش را به سوي تو دراز كرد . داغ بودند . تو را به سوي خودش كشيد . چه راحت تسليم شدي .
ـ اين ها را به ياد مي اوري كه چه ؟ مي خواهي آزارم دهي … برخيز … برخيز كه جاي من خوب است.
كجاي اين ها خوب است. من بالاي سر تو ايستاده ام، پروازم را مي بيني. تو داري به سكوت اينجا خو مي گيري.
ـ به سكوتش ، به برفش و حتي اين مار سياه سنگين ، كه چنبره زده برتخت سينه ي من . عادت كرده ام به اين ها . دوستشان دارم .
ـ مي روم .
ـ مي روي !
ديگر بين اين ها هم نمي توانم رابطه برقراركنم . هركدام به يك سو رفته اند . دورند از من ؛ كه تازه واردي بيش نيستم . عجب رسمي است . غريب پرستي نمي كنند . آيا من غريبه ام ؟ تو غريبه اي مسافر . تو در اين گورستان تازه واردي بيش نيستي . به تو منزل نمي دهند . تو را نمي خواهند . بمان تكان هم نخور . بگذار اول چشم هايت را موريانه ها بخورند . بعد كرم ها گوشت تنت را . و آخر سر مار سياه سنگين كاسه ي سزت را …
***
به ياد آور رو به قبله نشسته بودي و لااله … مي گفتي تا بميري ، مردي . نه ! نه ! نمردي . زنده ماندي تا بدبختي پيرزن را ببيني كه از دست تو به فغان آمده بود . زنده ماندي تا زندگي را مسخره كني . دهن پاره كني .
و حال كه مردم را پشت تابوت مي بيني ، مي گويي : « عجب … هايي هستند . يك عمر تمسخرشان كردم حال دارند نماز برايم مي خوانند . » از دلشان بي خبري .
ابراهيم غلامي
نسل عيسي
من فكرمي كنم هنوز زنده باشد . از صحرا كه برگشتيم ، هنوز صدايش در گوشم بود . بازانگار شب ها صدايش مي آيد . آن يك « آخ » پشت آن در . پشت آن در . پشت شيشه هايي كه مات بودند و مادر چشم به آن دوخته بود . وقتي كه تبر را مي زد ، فقط آن يك صدا بود و بس . هنوز هم مي آيد . سمانه شب ها بيدار مي شود گريه مي كند . مي گويد : « صدايش را مي شنوم . » مادرم كاري از دستش بر نمي آيد . فقط مي گويد : « بخواب ! همه چيز تمام شد » . او مي گويد : « نه مامان ، باز اگر يك موقع صبح بلند بشوم ، ببينم آنجا ايستاده چه ؟ » صدايش را مي برد . عق مي زند . من فقط صدايشان را مي شنوم . ديگر حياط خوابم نمي آيد . اگرچه ديگر نيست . اما نمي توانم . در اتاق تلويزيون مي خوابم . گچ اش خشك شده است . اما هنوز هم بوي نم مي دهد . صداي خروپف پدر اوايل بد خوابم كرده بود . حالا ديگر عادت كرده ام . زودتر مي خوابم . پدر تا ساعت دو و سه نمي خوابد . وقت خوابش مشخص نيست . صبح ها تا ساعت ده خواب است .
از تأمين اجتماعي كه برگشتم ، خواب بود . صداي تلويزيون مي آمد . كنترل در دستش بود . كنترلرا برداشتم . تلويزيون را خاموش كردم . صداي خروپف اش اتاق را پر كرده بود . انگار چيزي در گلويش باشد و نتواند نفس بكشد . تمام نيروي اش را بكار گيرد تا نفس بگيرد و بيرون بدهد . دست روي شانه اش گذاشتم . تكان دادم . چشمش را هول باز كرد . گفتم : « هيچي نيست » گفت : « چه كار كردي ؟ » گفتم : « رئيس امور مستمري مي گفت ، بايد كميسيون نظر نهايي اش را بدهد » چيزي نگفت . سرش را برگرداند .
مادر با شمسي و سمانه حياط بودند . پدر سرش را بالا آورد وگفت : « از امتحانات چه خبر ». گفتم : « امروز برنامه را نوشتم . همه پشت سر هم است .» كنترل را از دستم گرفت . تلويزيون را روشن كرد . كتابم را برداشتم ورق زدم . مادر صدايم كرد . جوابش ندادم . صدايش بلندتر شده بود . صداي در مي آمد . سمانه را صدا زد . از سمانه خبري نشد . بلند شدم رفتم در را باز كردم . فاطمه كيف بغليِ قرمزش را روي شانه انداخته بود .گفت : « چرا در را باز نمي كنيد .» گفتم : « كجا بودي ؟ جواب نداد . داد زدم : « كجا بودي ؟ » گفت : « كتابخانه » گفتم : « تا الان ؟!» گفت : « مگر ساعت چند است ؟ يك هم كه نشده ! » كفشش را در آورد . به اتاق نگاهي انداخت و به حياط رفت . شمسي خداحافظي كرد و به طرف در آمد . در اتاق را با نوك پايم بستم . نمي خواستم ببينمش . سرم را روي متكا گذاشتم .
وقتي بلند شدم ساعت نزديك دو بود . مادر گفت : « سمانه ! ياسر را بيدار كن .» دل ضعفه گيجم كرده بود . صبحانه نخورده رفته بودم تأمين اجتماعي . صداي سمانه بلند شده بود:«ياسر بيا ناهار»0 جواب ندادم دوباره داد زد :« بيا سرد شد »0 ضبط را روشن كردم0 كاست را انداختم داخل0 صداي شاملو عوض شده بود :«من فكر مي كنم هرگز نبوده قلب من اينگونه گرم و سرخ0» خاموش كردم . مادر گفت:«كجايي» سفره را در بالكن باز كرده بودند . بشقاب را از بادمجان پر مي كرد . تكيه ام را دادم به ديوار0 پرسيدم عيسي كجاست0 فاطمه گفت:«صبح رفت سراغ احمد دانايي0 گفت تا شب بر نمي گردد0»
سفره را كه باز كردند، در زدن . سمانه به طرف در رفت0 عيسي بود0 ظرف ها را فاطمه آورد0 تكيه ام را دا دم به ديوار0 عيسي كنار نشست و چيزي نگفت0 مادر غذا مي كشيد0 سمانه گفت :«مامان! من آبگوشت نمي خورم» مادر گفت: «بلند شو براي خودت ، نيمرو درست كن»0 فاطمه گفت: « كارش است، ياد گرفته هر چيزي مي گذاري جلوش مي گويد من خوشم نمي آيد»0 سمانه تا برگشت جوابش را بدهد، گفتم «بس كنيد0 همه دعوايتان را براي سفره نگه مي داريد»0 سمانه ديگر چيزي نگفت0 صداي تلويزيون زياد بود0 آهنگ اخبار ساعت ده و نيم شب مثل مارش نظامي در اتاق مي پيچيد0 مطمئن بودم پدر گوش نمي دهد، فقط روشن مي كند، مي گويد اخبار است0 صدايش را قطع كرد و گفت: «آب كجاست0» مادر گفت:« فاطمه برايش آب نبردي» فاطمه بلند شد و رفت طرف آشپزخانه0 گفتم« عيسي چه شد0» گفت«هيچي ، به دردم نمي خورد» گفتم : « مگر چه طور است؟»0گفت0 « من براي خدمتكاري نمي روم0 راننده هم نمي خواهند0» گفتم: «مگر راننده نخواسته بودند؟» گفت: « قبلاً گرفتند0 خود سازمان برداشته0 شركت فقط خدمتكار مي گيرد» بخش گوشت را كوبيدم0 گفت:« مي خواهم بروم تهران ،همدان جاي كار نيست» نمي توانستم بگويم نرو يا برو0 مادر گفت: « قبلاً كه گفتم همدان هيچي نيست0 اينجا شما بيچاره مي شويد0 تو گوش ذليل شده كه نمي رود0» گفتم: «مامان بس كن . دو كلمه حرف هم مي خواهيم بزنيم به پدر فحش مي دهي » گفت :« آخ كه نمي دانيد چي كشيدم از دستش ، اول جواني گفتم بيا برويم0 نيامد0 الان هم سن و سال هايش ببين چي شدند ولي اين بدبخت از زوركار زياد زمين گير شده0 چيزي هم ندارد0 آ ! عيسي يك سال است كه از سربازي برگشته0 نه سرمايه اي نه كاري0 بايد زانويش را در بغل بگيرد كه چه كنم»
كتابم را باز كردم 0 صد و سي صفحه ديگر مانده بود تمام شود . عيسي گفت : «تأمين اجتماعي چه گفت؟ » گفتم : « گذاشته دوباره كميسيون»0 گفت:« به نظرت جواب مي دهد»گفتم0 «دكتر عكس ام. آر. آي اش را ديد0 گفت كاري نمي شود كرد0 مهره ها فاصله شان از اندازه خيلي زياد شده » گفت : « در مورد جراحي چه گفت » گفتم : « جواب نمي دهد . مي گفت يكي از رگ هايش از بين رفته . پاهايش عصب ندارد . » گفت : « فلج شده » گفتم :« نمي دانم . مي گفت حالا استراحت كند . » گفت : « پنج ماه است خوابيده » چيزي نگفتم . پدر، مادر را صدا مي كرد . مادر داد زد :« چه مي خواهي ؟» سمانه گفت :« دستشويي »
ـ لگن را بريش ببر.
عيسي گفت:« صمدي را در خيابان بوعلي ديدم » گفتم :« چيز ي نگفت» گفت :«نه ». ضبط را روشن كردم :« احساس مي كنم در هر كنار و گوشه ي اين شوره زار ياس ، چندين هزار جنگل شاداب ناگهان مي رويد از زمين». گفت : « پدرش چه جور آدمي است» گفتم : « زياد برخورد نكرده ام ولي اگر بخواهد مي تواند كاري بكند0 رئيس اداره كل استان است»0 « آه! اي يقين گمشده، اي ماهي گريز». عيسي نوار را آورد0 نوار ديگري برداشت0 متكا را كنار ضبط گذاشت و دراز كشيد. با روزنامه رويش را پوشاند. گفتم: « اين ديگر چه جورش است » گفت: « تمركز براي فردا ». ضبط را روشن كرد و صدايش را كم كرد . چند وقت بود اين نوار را گوش نكرده بودم . «بوي گندم مال من ، هر چي كه دارم مال تو . يه وجب خاك مال من . هر چي مي كارم مال تو » . گفتم : « عيسي صدايش را زياد كن » . نكرد . معلوم نبود خواب است يا بيدار . پتويي كنارش گذاشتم گفتم : « شب ها سرد مي شود » از اتاق آمدم بيرون . سمانه و فاطمه و مادر در راهرو خوابيده بودند . صداي تلويزيون مي آمد . لامپ را خاموش كردم . آمدم كوچه . چراغ هاي بيشتر خانه ها خاموش بودند . بشير در پله ي درِ خانه اش نشسته بود . سلام كردم . گفت : « كجا » گفتم :« مي روم پارك درس بخوانم ، توي خانه خوابم مي گيرد » گفت : « دانشگاه چه خبر » . گفتم : « خبري نيست تعطيل است . از سوم شهريور امتحانات شروع مي شود » گفت : « ديگر شلوغ نمي شود ؟ » گفتم : « نه ، نمي دانم . امتحانات خرداد كه لغو شد . تا شروع بشود » خداحافظي كردم و رفتم .
وقتي كه برف پايه هاي درخت مو را انداخت، يك بارخواستم شاخه ها را روي پايه بگذارم، نتوانستم.كسي نبودكمك كند. مي ترسيدم بشكنند. درخت موتنه اش سياه شده بود. مطمئن بودم امسال هم بار نمي دهد . اما داد . غوره هايش از شاخه هاي بالاي آلاچيق آويزان شد . درخت آلبالو تك و توك داده بود . تگرگ ارديبهشت ، بيشتر شكوفه هايش را ريخت . چند
آلبالويي را هم كه داده بود ، رسيده و نرسيده سمانه چيد . دوتا آلبالو لب ديوار، روي شاخه مانده بود. كندم شان. كاملاً قرمزشده بودند. ترش وشيرين. درخت سيب اصلاً گل باز نكرد. سال قبل بارش زياد بود. ولي كرم ريخت. مادر با عيسي خواسته بودند شاخه هاي مو را بيندازد روي پايه هاي آلاچيق. نتوانسته بودند. جعفري آمده بود، كمك كرده بود. كتاب اول را كه تمام كردم بايد كتاب بعدي را شروع مي كردم. تا امتحانات وقتي نبود. سرو صداي بچه هاي مدرسه پشت كوچه كه براي اردو مي آمدند، از قبل زيادتر مي رسيد و صداي لحظه اي ماشين هاي سنگين كه رد مي شدند. هوا گرم شده بود. نسيم خنكي مي آمد. مطالعه زير آلاچيق مو عادتم شده بود. آفتاب از ساعت دو بعد از ظهر به بعد به باغچه مي تابيد. مادر تشت رخت را گذاشت كنار بالكن. گفتم: « فكر نمي كنم اين غوره ها انگور شوند ، هيچ تغيير نمي كنند » گفت : « مي شوند » و رفت.
بعد از ظهر تا ساعت پنج خوابيدم . صمدي زنگ زده بود . بيدارم نكرده بودند. عيسي رفته بود بيرون . جعفري ديشب زنگ زده بود و گفته بود برود بنگاه برادرش . پدر گفت : يك مدت آنجا مشغول باشد ، تا جواب تأمين اجتماعي بيايد .
از پارك كه برگشتم ، چراغ اتاق پدر روشن بود . فكر كردم باز تلويزيون تماشا مي كند . به طرف يخچال رفتم . شيشه آب را انگار تازه داخل يخچال گذاشته بودند . زياد سرد نبود . لامپ حياط را روشن كردم . صداي كخّه اي آمد ، از باغچه بود . فكر كردم بشير است . پشت ديوار است لابد . برگشتم اتاق . دنبال متكا مي گشتم . نبود . به آستانه ي اتاق پدر كه پا گذاشتم ، باز صداي كخّه به گوش رسيد . به طرف باغچه رفتم . چيزي نديدم . كنار درخت سيب خاك ها زيرورو شده بود . برگشتم اتاق . صداي تلويزيون مثل هر شب نمي آمد . شايد پدر خوابيده بود . چشم ها يم سنگين شده بود . صداي افتادن چيزي از حياط آمد . توجه نكردم .
مامان مامان را شنيدم . بلند صدا مي زد . چشمم را باز كردم . آفتاب زد توي چشمم . « چي شده ، باز مامان مامان گذاشتي » . پتو را انداختم كنار . آمدم راهرو . صداي خروپف پدر مي آمد . سمانه كتف مادر را گرفته بود و تكان مي داد . مادر پتو را زد كنار و نشست : « ها چي شده !»
ـ عيسي تو باغچه است. نمي تواند ، نمي تواند .
سرم را به طرف رخت خواب عيسي برگرداندم سر جايش نبود . روزنامه ها كف اتاق پهن بودند . به طرف باغچه رفتم . اول فكر كردم نشسته و تكيه اش را داده به چيزي . كمرش كمي به طرف جلو خم شده بود . يك متر با ديوار بشير و يك متر با درخت سيب فاصله داشت . بر گ هاي درخت ها زرد شده بود . گفتم : « عيسي چرا اينجا ايستادي !»
حرفي نزد . لب هايش تكان مي خورد . گفتم : «پاهايت چرا… »
ـ نمي توانم دربيايم .
نزديكش شدم . پا هايش تا نزديكي زانو در خاك بود . گفتم : « اين مسخره بازي ها چيست » گفت « نمي توانم » مادر روي سكوي بالكن ايستاده بود . برگشتم به خانه . زير آلاچيق ايستادم . حبه انگورها آب شان مكيده شده بود . تنه درخت مو انگار سوخته بود . برگ هايش زرد شده و بعضي هايشان سوخته بودند . به درخت آلبالو نگاه كردم . برگي به شاخه ها نمانده بود . دست دراز كردم به طرف شاخه اش . انگشتم را فشار دادم . خرد شد و ريخت زمين . داد زدم : « عيسي چه شده » گفت : من … زمين زمين » مادر نگاه مي كرد ، سمانه گريه كرد . فاطمه بغل دست مادر نشسته بود . آمد كنارم ايستاد . به عيسي نگاه كرد . قدم قدم به طرفش رفت . چشمش را به او دوخته بود . لبش مي لرزيد . نزديكش شد . دستش را به طرف انگشتان دست عيسي دراز كرد . ناگهان با صداي جيغ به خودم آمدم ، دويد به طرف فاطمه و سمانه . روي سكوي بالكن افتاد . دستم را روبرويش تكان دادم پلك زد . لبش تكان مي خورد . بلوز سفيدش چسبيده بود به سينه اش انگار كه عرق كرده باشد . دستش را در دستم گرفتم . ناخن هايش بزرگ شده و تا بند دوم در جهت مخالف روييده بود .
ـ عيسي چه شده !؟
لبش مي جنبيد .خيلي آرام . شلوار مشكي اش را نمي دانستم باد ملايم بود كه مي لرزاند يا پاها يش .
ـ فاطمه ! سمانه ! مامان ! بيايد اينجا !
خاك پايش نرم بود . با دست كندم . فاطمه و سمانه بالاي سرم ايستاده بودند . نگاهشان به دست ها يم بود كه زمين پاي عيسي را مي كند . گفتم : « فاطمه زود بيل را بياور » سمانه با دست خاك ها را كنار مي زد . فاطمه بيل را داد دستم . به كفچه بيل خاك چسبيده بود .
بلند شدم خاك هاي دور پايش را كنار انداختم . مي ترسيدم به پايش بخورد . عيسي فقط پايش مي لرزيد . گفتم : « سمانه برو آب بياور ، انگار ترسيده » خاك ها را انداختم بيرون . به مچ پاهايش رسيدم . با دست خاك ها را مي انداختم بالا ، نرم بود . قوزك پايش معلوم شد . با انگشت نمايانش كردم . سمانه و فاطمه چمباتمه روي خاك نشسته بودند . انگشت هاي پايش را پيدا نكردم . برخاستم . ديگر لبش نمي لرزيد . بيل را انداختم كنار ديوار . گفتم : « نيست . پاهايش نيست » . فاطمه و سمانه پشت سرم آمدند بالكن .
پدر سرفه مي كرد . صداي تلويزيون زياد بود . در چارچوب در ايستادم و نگاهش كردم . دو تا متكا گذاشته بود پشتش و پاهايش را دراز كرده بود . ديشب مثل اينكه مادر ريش جو گندمي اش را اصلاح كرده بود . گفتم : « عيسي در حياط ، ميان خاك است » . گفت : « ميان خاك » . گفتم « تا زانو » . گفت :« در نمي آيد » گفتم :« انگشت پاهايش هم پيدا نيست »!
انگشتش را روي دكمه فشار داد . صدا زيادتر شد . گفتم :« حرفي نمي زند ». گفت « بهش آب بدهيد » . گفتم :«داديم»0 گفت:«چه طوري»0 گفتم:«با ليوان»0 پتو را تا كمرش كشيد بالا:«نه اينطوري نمي خورد، او آب مي خواهد»0 گفتم:«يعني چه اينطوري نمي خورد؟»0 باز با دسته كنترل ور رفت0 ديگر به من توجهي نكرد0 چشم هايش را دوخته بود به صفحه تلويزيون0 سمانه و فاطمه پشت سرم ايستاده بودند0 صداي مادر بلند شد:«ياسر، ياسر، سمانه، فاطمه»0
به طرف حياط دويديم0 مادر تكيه اش را داده بود به بيل0 به چاله ي پاي عيسي نگاه مي كرد،نزديك شدم0 عيسي لبش بسته شده بود0 چشم هايش تيره بود و به صورت مورب در آمده بود0 فقط كمي از سفيدي چشمش پيدا بود0 مادر گفت:«نگاه كن» رگ هاي دراز و قرمز و سياه در چاله تكان مي خورند0 خون كم رنگي از سرشان تراوش كرده بود0 بيل را از دستش گرفتم0 اطراف چاله را كندم0 رگ ها تا يك متري پايش دويده بودند0 چند رشته اش با كفچه ي بيل بريده شد0 ناگهان صداي گنگ و خفه اي از بدن عيسي درآمد0 بلند شدم به صورتش نگاه كردم لب هايش كاملاً بسته شده بود0 لب بالا و پايين را با انگشتانم كشيدم، تقلا كردم0 باز نشد0 خط باريك سختي دو لبش را به هم چسبانده بود0 ريش صورتش زمخت و زبر شده بود . كف دستم را خراش داد . بيل را انداختم زمين . آمدم داخل خانه. مادر آستانه ي اتاق پدر نشسته بود و به حياط نگاه مي كرد0 روي لبه ي بالكن نشستم0 آفتاب وسط آسمان بود0 شاخه هاي درخت آلبالو ريخته بود0 خوشه هاي انگور سياه شده بود و تمام برگ هايش سوخته بود0
برگه امتحانم را دادم و به خانه برگشتم0 وقتي رسيدم كسي نبود0 پدر با مادر رفته بودند دكتر0 سمانه و فاطمه هم نبودند0 شلنگ آب را كشيدم بطرف باغچه0 شير را باز كردم و سر شلنگ را در گودي پاي عيسي انداختم0 درخت هاي خشكيده و سوخته با يك ضربه بيل مي شكستند0 ديگر صدايي از عيسي نمي آمد0 دستش تا آرنج به پهلويش چسبيده بود0 شيارفاصله انگشت ها پر شده بود0 قدش به ديوار بين خانه ما و بشير مي رسيد0 گوشت كبودي فاصله بين فك، چانه و سينه اش را پر كرده بود0 خط هاي خاكستري از كمرش تا دماغش كشيده شده بود .
مادر شب ها شير را نمي بست0 آب شرشر مي رفت0 اوائل فكر مي كردم دارد از كمر به بالا رشد مي كند0 چند روز زانوي پايش را علامت زدم0علامت ها به طرف بالا مي آمدند0 از سر و گردن نمي دانستم رشد مي كند يا نه0 لاله ي گوش هايش تبديل به دو نقطه ي سياه شده بود0 انگار كه جاي كندگي روي تنه اش باشد، تنش گرد مي شد و قد مي كشيد0
از دانشگاه كه به خانه رسيدم،مادر و سمانه در وروديِ حياط نشسته بودند0 گفتم:«چه خبر» چيزي نگفت0 به حياط رفتم0 گوشه حياط چند گوني پر گذاشته بودند روي هم 0 پرسيدم« چه هستند؟»0 دستش را از روي زانويش برداشت و به زير چانه اش برد و گفت: «از عيسي كنديم»0 به طرف گوني ها رفتم0 گفت:«باز نكن، همين طوريش هم پشه ها جمع مي شوند»0 گفتم:« آخر بايد بدانم چه بوده»0 سرش را برگرداند0 به عيسي نگاه كردم0 رنگ تنه اش سياه شده بود0 جلوتر رفتم0 زمين گل بود0 باتلاق شده بود0
دست هايش نيم متري رشد كرده بود0 شيارهايي كه از كمرش بالا مي رفت، عميق تر شده بود0 خط هاي خاكستري ضخيمتر و پهن تر شده بود وتا زانويش رسيده بودند0 صورتش را هم پوشانده بود0 چشم هايش را به زحمت لاي شيارها تشخيص دادم0 با انگشتم به خط هاي سياه ضربه زدم0 سفت بود0 رگ هاي نازك خاكستري از لبش تا روي دماغش دويده بود0 دور تنه اش جاي كنده ها، سرخ شده بود0 پشه ها روي شان مي نشستند0 اطرافشان خون سياه سرخي لخته زده بود0 به طرف گوني ها برگشتم0 نخ شان را باز كردم0 پلاستيك نايلوني داخلش گذاشته بودند0 گره را باز كردم0 بويش كمي به عقب راندم0 از توده هاي گوشت تكه تكه و هم شكل پر شده بود0 دهانم را گرفتم و نزديك تر شدم0 كرم ها بين شان مي لوليدند0 پشه ها جمع شده بودند0 از سر گوشت هاي پستاني ، مايع سفيد رنگي تراوش كرده بود و با خون قاطي شده بود0 سر گوني را بستم0 گفتم:«از بس آب مي دهيد 0 شير بيست و چهار ساعت روز باز است»0 مادر رفت داخل اشپزخانه 0 گفتم:« اين ها را كي كنديد؟» گفت:« صبح، شيرشان به زمين مي ريخت، كنار پايش سفيد شده بود0 از سر نوكشان مي چكيد»0 گفتم:« چه كار كنيم آنجا كه نمي شود بمانند»0 جواب نداد0 گقتم:« توي حياط خاك شان كنيم»0 قابلمه را از زير شير آب برداشت و روي اجاق گاز گذاشت0 گفت:« نه، حياط نه»0
گرگ و ميش هوا بود . از راننده خواستم وانت را جلوي در حياط پارك كند0 گفتم دو گوني بيشتر نيست0 آشغال است0 تا همين صحراي محل مي بريم0 خالي مي كنيم0 فاطمه و سمانه از ته گوني گرفتند ومن سرش را0 مادر گفت: « مواظب باشيد شيرش به اتاق نريزد» انداختيم پشت ماشين0 راننده را نگذاشتم از ماشين پياده شود0
كنار رودخانه هل دادم پايين0 انگار زنده بودند و داخل گوني مي جنبيدند0 وقتي بر گشتم مادر سفره را انداخته بوداتاق پدر0 پدر خوابيده بود0 فاطمه گفت:« بيدارش كنم»0 مادر گفت:« نمي خواهد، شامش را بعداً مي دهم » .
صمدي زنگ زد0 گفتم كه بگويند نيستم0 سمانه جوابش را داد0 احمد دانايي زنگ زد0 با عيسي كار داشت0 گقت:« وامش جور مي شود، سه ميليون كم پولي نيست»0 گفتم« بهره كار مزد چيزي ندارد»0 گفت:« دارد ، كم است، اقساطش بلند است . مي گويم بيايد»0
كتاب هايم را جمع و جور كردم0 به حياط رفتم0 باد سردي مي وزيد0 صداي تلويزيون بشير بلند بود0 چراغ شان را هنوز خاموش نكرده بود. مادر شير آب را باز گذاشته بود. پاي ديوار بين خانه ي بشير و ما ترك برداشته بود، سيمان اش ريخته بود. شير آب را بستم. بچه ها كنار مادر خوابيده بودند. پدر بيدار بود. گفت:«چه طور است. باز رشد مي كند.» گفتم: «آره !»
در را باز كردم . مادر بود . گفت : « درخت هاي خانه شمسي همه خشك شده اند ». گفتم : « يعني چه » . گفت : « همه خشك شده اند . گردو هايشان سوخته است » . گفتم : « حتماً تا آنجا ريشه دوانده . در يك هفته به آنجا رسيده » . چادرش را انداخت روي دستگيره ي در اتاق و نشست . از پنجره به حياط نگاه كردم . سرسياه تنه عيسي از ديوار هم بالا رفته بود . گفتم : « تقصير توست ، كم آب بدهيد .» گفت : « تو هم پيله كردي به آب . او ريشه دوانده فردا لوله ها را مي شكند ، از آنجا مي خورد ».
به حياط رفتم كلنگ را برداشتم . از پنج متري اش كندم . تا عمق يك متر چيزي نبود . با بيل اطراف كنده را گشاد كردم . عرق امانم را بريده بود . بيل را كنار انداختم و كنار چاله نشستم . پايم را انداختم داخل چاله . بلند شدم به طرف شير آب رفتم . پاشنه ام قرمز شده بود . خون سرخ سياهي با گِل به پايم چسبيده بود . به طرف چاله برگشتم . كف چاله از خون پر شده بود . خاك را بالا انداختم . نوك بيل به چيزي سفت خورد . اطرافش را خالي كردم . سرش پيدا نمي شد . گوشت سفتي بود . كبود از پرزهاي زبر سياهي پوشيده بود . از بعضي قسمت هايش ، رگ هاي ريز و درشتي منشعب شده بود و به جاهاي ديگر رفته بود . وقتي بيل به رگ هايش مي خورد ، لوله مي شدند و مي افتادند . خاك ها را در چاله ريختم . هفت روز چنين رشدي مي توانست فاجعه ببار آورد . دست هايش رشد مي كرد . پاهايش ، تنه اش ضمخت مي شد و گرد .
آخرين امتحان را كه دادم مستقيم آمدم خانه ، سمانه و فاطمه نبودند . مادركنار چارچوب در اتاق پدر نشسته بود . كتاب هايم را از طاقچه جمع كردم . گفتم : « تمام شد . امتحان در آخر تابستان مكافات است » . گفت : « درستان كي شروع مي شود ؟ » گفتم : « چند روز ديگر . از اول مهر ماه ». پدر خوابيده بود . باد گرد و خاك حياط را از پنجره به سكوي طاقچه مي ريخت . برخاستم . از كنار پاي پدر رد شدم . پنجره را بستم . به حياط نگاه كردم . پارچه ي سفيدي به كمر عيسي بسته شده بود . به مادر نگاه كردم . سرش را انداخته بود پايين به طرف باغچه دويدم . خون سرخي به طرف پايين سرازير شده بود و لخته زده بود و از لاي پارچه باز چكه مي كرد . پارچه را از وسط دو رانش به طرف كمر بسته بودند . كرم ها در تنه اش مي لوليدند . زنبورها و پشه ها گوشه كنار پارچه كمي مي نشستند و بر مي خاستند . به اتاق برگشتم . گفتم : « چه كار كرديد ؟ » مادر چشمش را به سقف دوخته بود . با صداي بلندي تكرار كردم . گفت : « نمي شد . نمي شد » .
ـ چي نمي شد ؟
ـ خجالت مي كشم . دخترهايم بزرگ شده اند . به باغچه مي آيند و مي روند .
ـ كه چه ؟
سرش را برگرداند به طرفم :
ـ ديگر تاب نداشتم . به پدر هم گفتم . خيلي بزرگ شده بود . دخترها مي آمدند و مي ديدند .
حرفش را قطع كرد . گفتم : « آن هم تغيير كرده بود . »
ـ نه ، مثل اولش بود . فقط بزرگ شده بود . از كمرش به زمين رسيده بود . از اينجا هم معلوم بود .
ـ شايد دوباره كوچك مي شد .
ـ نمي شد ، رشد كرده بود .
چيزي نكفتم . روبرويش نشستم . باد كاغذها و برگ ها را معلوم نبود از كجا به حياط مي ريخت و در گوشه باغچه جمع مي كرد . گفتم : « شايد ديگر تنه اش رشد نكند » . گفت : « نمي دانم ».
صبح كه برخاستم ، شير آب باز بود . حياط گِل بود شير را بستم . قدش سه ، جهار متر شده بود نمي دانم . دست هايش بزرگ شده بود . قد من . يك متر و هشتاد ، نود سانت . ترك ديوار ها بيشتر شده بود .
در را كه باز كردم شمسي و مادرم بودند . مادر گفت : « بشير آقا كارت دارد .»
بشير در حياط شان ايستاده بود . گفت : « اتاق ها را ديدي » . گفتم : « نه » . با هم داخل راهرو شديم . گچ پاي ديوارها ريخته بود . از چند جا ترك خورده بود . كاشي هاي آشپزخانه و حمام خرد شده بود . به صورت خط مستقيم ديوار و كف شكاف برداشته بود . آب از بغل ديوار و آب گرمكن چكه مي كرد . گفت :« تا فردا اينجا پايين مي آيد . پي ساختمان را از بين برده . » گفتم : « يعني تا اينجا هم ريشه هايش رسيده » . گفت : « حتماً » . سرم را پايين انداختم . گفت : « بايد كاري كنيم » . مادر و شمسي حياط بودند . مادر گفت : « كمد ديوار شكسته خرد شده » . گفتم : « داخل ديوارها هم ريشه مي دواند » . صداي پدر بلند شد و بعد افتادن و خرد شدن چيزي .
ـ ياسر ، زن !
به طرف اتاق دويدم . تلويزيون كف اتاق خرد شده بود و زير تلويزيوني افتاده بود رويش . ديوار ترك خورده بود . فرش كف اتاق بالا آمده بود . فرش را انداختم كنار . خاك ها را كنار زديم . ريشه هايش كلفت گوشتي سياه ! در زمين رانده شده بودند . سرشان قرمز بود . انگار مي جنبيدند .
پدر گفت : « خانه را پايين مي آورد » . گفتم : « خانه بشير را ويران كرده . » گفت : « تا وضع از اين بدتر نشده كاري بكنيد » . گفتم : « چه كار مي توانيم بكنيم » . گفت : « زنگ بزن جعفري بيايد » .
مادر سمانه را فرستاده بود خانه بشير . در را به روي جعفري باز كردم . بشير كنار پدر نشسته بود . جعفري گفت : « چيزي براي بريدن داريد » . پدر گفت : « كلنگ و بيل هست . اره هم بشير آورده ».
پدر گفته بود شير آب باز باشد . اينطور بهتر كنده مي شود . من بيل را برداشتم . جعفري اره را وبشير كلنگ را . شمسي چند تا گوني بزرگ از حياط شان انداخته بود داخل باغچه ، گفتم : « اينها كم است ». جعفري گفت : « جا نشد ، بقيه اش را همين جا خاك مي كنيم » . مادر حياط نيامد . در اتاق ماند ، زمين گِل بود . جعفري پارچه شلوارش را تا زانو بالا زد . شكاف هاي تنه عيسي عميق تر شده بود . چشم ها و لبانش ديگر پيدا نبود . جعفري رو به بشير گفت : « فكر مي كنم هفت متر بشود » . بيل را از دستم گرفت . چند ضربه با لبه بيل به پايين تنه اش زد . گفت : « سفت است » . نگاهي به اطراف تنه كرد : « سرش كجاست » . ماندم چه بگويم . بشير گفت : « معلوم نيست ، اگر از پايين رشد كرده باشد حتماً بالاست . » گفتم : « از بالا هم رشد مي كرد ». آستين پيراهنش را بالا زد . اره را برداشت ، زير لب چيزي گفت . نمي دانم غرغر كرد ، يا به جواب ما معترض شد . ولي لبش انگار بيشتر از دو كلمه چيزي نگفت . اره را در يك متري تنه اش گذاشت . خون فوران كرد .
ـ نه . نمي شود .
گفت : « تبر مي خواهد » . گفتم : « تبر براي چه ؟ »
ـ خوب نمي برد .
بشير گفت : « خانه ما هست » . از بغل ديوار شمسي را صدا كرد . كسي جواب نداد . گفت : « الان مي روم مي آورم ». پشت سرش رفتم . مادر كنار چارچوب در اتاق پدر نشسته بود . پرسيد : « تمام شد ؟ »
گفتم : « نه » . بشير با تبر برگشت . انگار لبه تبر تازه تيز شده بود . به طرف حياط رفت . همانجا كنار مادر نشستم . پدر تكيه اش را داده بود به پشتي و پاهايش را دراز كرده بود . اتاق ها تاريك شده بود . لامپ حياط و راهرو را روشن كردم . ناگهان صداي آخي بلند شد . احساس كردم شيشه را لرزاند . پدر از جايش تكان خورد . مادر دهانش باز مانده بود. بعد صداي افتادن تنه اش به حياط ، انگار ساختمان را تكان داد . بيرون رفتيم . سر تنه اش به طرف بالكن افتاده بود . بعضي شاخه هايش شكسته بود از بين موهاي سر تنه خون مي آمد . سمانه و فاطمه و شمسي هم آمدند . جعفري تبر را انداخت كنار شير آب . گفت : « تمام شد » .
تا صبح تكه هاي تنه را داخل گوني ريختيم . شمسي بالكن و حياط را مي شست . بيل و كلنگ را گذاشتم گوشه حياط . مادر گفت : « اينجا نگذار ، ببرشان انبار . » خاك ها را بشير تخت كرد . گفت : « همه را يكجا چال كردم » . پدر گفت : « فردا كارگر بنا بياور خانه را تعمير كند» .
گوني ها را با ماشين جعفري به صحراي پشت محله برديم . رود خانه خشك بود . جعفري گفت : « همين جا خوب است » . گفتم : « بو مي گيرد » . گفت : « چند روز ديگر باران مي آيد . آب رود خانه مي بردشان » .
از صحرا كه برگشتيم هنوز صدايش در گوشم بود . فقط آن يك آخ بود . فكر مي كردم در ميان گوني هنوز جان داشتند .
محمد غلامي
(( روزنامه ها نوشته بودند … ))
«آقاي جمالي در حالي كه توي پارك به كاج بلندي تكيه داده ـ احتمالاً توي دستش گُلي هم باشد ، يا نباشد ـ منتظر است كه خانم جميلي از آن طرف درخت ها خرامان خرامان پيدايش شود وبعد دوتايي بنشينند روي همين نيمكتِ آهني كه زير برگ هاي كاج است . آقاي جمالي فكر مي كند چقدر خوب است كه برف مثل پنبه سبك روي سروشانه ات بنشيند وآن وقت سرد هم نباشد ـ حالا دو ـ سه ماهي به برف مانده ـ يا مثلاً لباس گرم حسابي تنت باشد . درست مي شود مثل همين برف هاي مصنوعي كه تازگي ها توي جشن ها به هوا مي پاشند . چقدر رؤيايي . به خصوص كه هوا تاريك هم باشد ـ الآن ظهر است ـ وبرف يكدست نشسته باشد روي زمين و روي برگ هاي كاج و حتي روي همين نيمكتِ آهني . بايد برف هايِ روي نيمكت را با دست كنار بزند تا خانم جميلي … اما اگر نيمكت يخ زده باشد چه ؟ خدايا ! آن وقت پاهاي خانم جميلي يخ مي زند . بيچاره دخترك . ممكن است چند ساعت طول بكشد . حتماً آرام روي نيمكت مي نشيند و حتي وقتي استخوان هايش دارند ار سرما مي تركند هيچ نمي گويد . همين طور دندان روي جگر مي گذارد و به حرف هاي ابلهانه اي كه زده مي شود گوش مي كند تا نكند يك وقت … آه ! چه دختر نازنيني ! آقاي جمالي نفس عاشقانه اي مي كشد و فكر مي كند چقدر خانم جميلي را دوست دارد . حتماً خانم جميلي هم او را خيلي دوست دارد . نمي داند دليلش چيست . به هرحال اين مهم نيست . مهم اين است كه هر از چند گاهي كه با هم خلوت مي كنند ، خانم جميلي خودش را آرام مي چسباند به آقاي جمالي ( نه نه ! منظورم اين است كه مثلاً بازويش را مي چسباند به بازوي آقاي جمالي ، يا كاري شبيه اين ) و آن وقت مي گويد : «آه … ــَ م ! چقدر دوستت دارم » (توي آن جا خالي ، اسم كوچك آقاي جمالي گفته مي شود كه من از بيانش معذورم . شما مي توانيد براي سهولت در خواندن ، بگوييد : « آه جاخالي ام ! … ». حالا ممكن است فكر كنيد مثلاً مي گويد: آه عزيزم ، يا آه معشوقم. ولي نه ، خانم جميلي دقيقاً اسم آقاي جمالي را مي گويد. براي سرگرمي بيشتر مي توانيد به اين هم فكر كنيد كه مطمئناً اسم آقاي جمالي به يك مصوت بلندِ ا ، او يا اي ختم نمي شود . ملاحظه كنيد : مثلاً اگر اسم آقاي جمالي « رضا » باشد يا مثلاً « برزو » كه به ترتيب به «ا» و «او» ختم مي شوند ، خانم جميلي هيچ وقت نمي گفت: «آه رضاام» يا «آه برزويم» يا اصلاً «آه برزويم». چون اصلاً زيبا نيست. حتماً اسم آقاي جمالي چيزي است از قبيل: آه مسعودم يا آه جوادم. يا چيزي از اين قبيل ) خوب! بله! مي گويد: «آه جاخالي ام! خيلي دوستت دارم». آن وقت آقاي جمالي مي ماند كه چه بگويد. بدنش مور مور مي شود و سينه اش پر از نفس عاشقانه اي مي شود. گوش ها يش داغ مي شوند و قلبش به قدري تند مي زند كه احساس مي كند اگر همين حالا فرياد نكشد ممكن است خانم جميلي را توي بغلش بگيرد و دندان ها يش را چنان توي گوشت صورت او فرو كند كه همة شور و شوقش اثبات شود. خدايا! چه فكري! از تصور اين كار وحشيانه انگشت هاي آقاي جمالي يخ مي زند. آدم خيلي بايد بي شعور باشد كه دست به چنين كاري بزند. آن وقت خانم جميلي چه مي گويد؟ البته اگر فرصت حرف زدن پيدا كند و بي هوش نشود. تصور صورت صاف و مهتابي خانم جميلي با آ ن چشم ها ولب و دماغ مليح و معصوم در حالي كه يك طرف صورتش از گاز آقاي جمالي كنده شده و آويزان … نه! اين خيلي زشت است. آقاي جمالي بايد برود و خودش را از كوه پرت كند پايين. بله، دقيقاً همين كار را خواهد كرد. هيچ وقت خودش را نخواهد بخشيد. اصلاً اين فكرها چيست؟ آقاي جمالي سرش را محكم به چپ و راست تكان مي دهد ـ انگار كه بخواهد از خواب بپرد ـ چند قدمي به جلو بر مي دارد و باز مي گردد و گل را از اين دستش مي دهد به آن دستش ـ البته اگر گلي باشد، شايد هم نباشد، هنوز تصميم نگرفته ام ـ دوباره نگاه مي كند به آن قسمتي كه ممكن است خانم جميلي از آن طرف پيدايش شود. نگاهي به ساعتش مي كند و بعد همين طوري فكر مي كند بهترين جا را براي ديدن خانم جميلي انتخاب كرده. و بهترين ساعت ـ نمي دانيد تاريكي چه كيفي دارد ـ !! آقاي جمالي از آن دسته آدم هايي است كه تنهايي و تاريكي را دوست دارند. توي اين پارك با درختهاي تو در تويش خصوصاً كه عصر چهاردهم بهمن هزار و سيصد و هفتاد و نه هم باشد و برف هم تا قوزك پا باريده باشد، هيچ كس پيدايش نمي شود. با خيال راحت مي شود كنار هم نشست. بعد كم كم كه آن هيجان هاي قلبي اوج گرفت مي شود خود را روي نيمكت سراند تا … آقاي جمالي وقتي به اين قسمت فكر مي كند لپ ها يش مثل دخترها گل مي اندازد و روحش متبلور مي شود. تصور كنيد: خانم جميلي خودش را كم كم به آقاي جمالي نزديك مي كند تا بازوهايش مي چسبد به هم. كم كم كه گرماي تن همديگر را حس مي كنند ديگر برف هم مي شود درست مثل همان برف هاي مصنوعي كه … آن وقت نقطة مشتركي را بدون اين كه به زبان بياورند، انتخاب مي كنند و ذخيره مي شوند . نقطة مشترك خودش انتخاب مي شود و نا خود آگاه نگاه شان را به خود مي گيرد. حالا مي شود كمي حرف هاي عاشقانه زد بدون اينكه كسي ببيندشان. اين خيلي خوب است كه جاي خلوتي، دور از گوش فضول ها و احمق ها پيدا كني تا بتواني حرف هاي عاشقانه ات را طوري بزني كه فقط و فقط خودت بشنوي و آنكه كنارت نشسته. البته آقاي جمالي معتقد است كه خودت و آن كه كنارت نشسته و خدا. چون او عميقاً به خدا اعتقاد دارد هر چند ظاهرش اصلاً به مذهبي ها نمي خورد. اما اين واقعاً عالي است كه آدم به خدا معتقد باشد. خدا، بله! خدا! خدا يك چيزي است كه، يعني يك موجودي است كه، خب! بهتر است بگوييم يك وجودي است كه آدم مثلاً مي تواند به اش تكيه كند. خدا خيلي بزرگ است. حتي بزرگتر از آن كه … ، قرار نبود حرف هاي خارج از داستان بزنيم. اصلاً از كجا معلوم كه خارج از داستان باشد. اين خيلي مهم است، خب … چه كسي مي گويد اينها ربطي به داستان ندارد؟ اصلاً چه كسي مي تواند استدلال كند كه چه چيزي به چه چيزهايي ربط دارد يا نه؟ اگر كسي چنين ادعايي دارد، من از متن همين داستان، دقيقاً از ميان واژه هاي همين داستان او را دعوت مي كنم كه همان جا بنشيند با هم بحث كنيم. حالا هم براي اينكه پوز بعضي ها را بزنم نشانتان مي دهم كه اين چيزها خيلي هم به هم ربط دارند. اصلاً هم خارج از داستان نيستند. ببينيد؛ مثلاً همين حالا كه خانم جميلي و آقاي جمالي در عصر چهاردهم بهمن هزار و سيصد و هفتاد و نه كه هوا هم تاريك است و برف هم تا قوزك پا باريده و هنوز هم مي بارد، كنار هم روي همين نيمكت آهني كه زير برگ هاي كاج است، نشسته اند، خانم جميلي نگاهش را از نقطة مشتركشان بر مي گرداند و مي دوزد به چشم هاي آقاي جمالي كه هنوز دارد به نقطة مشترك نگاه مي كند. بعد خودش را بيشتر مي فشارد به تن آقاي جمالي و سرش را آرام روي شانة او مي گذارد. آقاي جمالي هم يك دستش را دور شانه هاي او حلقه مي كند و باز بدنش مور مور مي شود و گوش هايش داغ مي شوند و قلبش تندتر مي زند و … ولي به جاي هر كار احمقانه اي فقط دست هاي او را بيشتر توي دستش فشار مي دهد تا گرمشان كند. بعد از كلّي دلهره و خجالت با لاْخره آقاي جمالي جرأت مي كند دست خانم جميلي را بالا بياورد و در حالي كه ضربان قلبش باز تندتر مي شود، بگذارد روي لب هايش (و احتمالاً به اين هم فكر نمي كند كه ممكن است صداي «ماچ»اش بيش از حد بلند شود و خجالت بكشند). بعد سينه ي خانم جميلي از يك نفس ناگهاني بالا و پايين مي رود و آقاي جمالي احساس مي كند كه بدن خانم جميلي هم مور مور شده و قلبش هم تندتر مي زند. يك دفعه توي آن سكوت كه صداي افتادن دانه هاي برف هم به گوش مي رسد و انتظار هيچ صداي ديگري هم نمي رود، خانم جميلي صداي لطيفش را بيرون مي فرستد : «كاش مي شد همين طور اينجا خشك شويم و بميريم». صدا مثل يك نواي آرام موسيقي توي فضا پخش مي شود و اين بار هر دو نگاه شان را به آسمان مي دوزند. تكّه اي از آسمان كه جايي در لابه لاي شاخه هاي سر به فلك كشيدة درخت ها هنوز معلوم است. مثل يك دريچه كه انگار تمام برف ها از همان يك نقطه به زمين مي ريزد. حالا از آن لحظه هايي است كه حرف هاي همديگر را بدون به زبان آوردن مي شنوند. هر حركت انگشت ها بر روي پوست مثل حرف هايي است كه به زبان آوردنشان ممكن بود ساعتها طول بكشد. حالا هر دو دوست دارند به خدا فكر كنند. خودشان هم دليلش را نمي دانند ( حتّي من هم نمي دانم. اما اين اصلاً عجيب نيست ). خدا، كاش اين قدر معمولي نبود. خدا هم ديگر معمولي شده. امّا هر چيزي كه معمولي مي شود مطمئنّاً غير عادي ترين چيزهاست. وقتي به غير عادي بودنش پي بردي تازه مي فهمي كه از اين عادي تر هيچ چيز وجود ندارد. خدا عادي ترين چيزهاست. ولي يك اسم ديگر داشت. مثل يك اسم كوچك كه فقط و فقط خودت بداني و خود ت. و البتّه آنكه كنارت نشسته. يك اسم كوچك مثل اسم كوچك خانم جميلي كه فقط آقاي جمالي مي داند. همين طور اسم كوچك آقاي جمالي كه فقط خانم جميلي مي داند (بايد اعتراف كنم كه اسم كوچك آقاي جمالي را نمي دانم). يك اسم كوچك كه موقع نوشتن بشود به جايش يك جاخالي گذاشت. يك «… ». يك جا خالي كه بتواند احمق ها را سرگرم كند. همين طور كه مدّتهاست سرگرمشان كرده. كلّي با آن فرمول ساخته اند و ثابت هاي فيزيكي اختراع كرده اند و اگر و شايد كرده اند تا سرگرم شوند. ولي هيچ كدامشان توي برف، روي نيمكتي كه زير برگهاي كاج است ننشسته اند كه به آسمان نگاه كنند. به تكّه اي از آسمان كه همين حالا دارد كم كم روشن مي شود. نه، مثل نورهاي معمولي نيست. يك جور روشنايي خاص كه نمي شود گفت. خيال هم نيست. آن بالا، لا به لاي شاخه هاي سر به فلك كشيدة درخت ها، يك تكّه از آسمان جا مانده كه واقعاً نور زيبايي را مي تاباند. اين نور فقط و فقط مي تابد تا جايي در روي زمين را روشن كند: نقطه اي كوچك پوشيده از برف كه دو نفر آدم ساده دل كه همديگر را دوست دارند، آنجا روي نيمكتي زير برگهاي كاج نشسته اند. حالا توي اين تاريكي و اين برف سنگين، نور از كجا آمده، مشكل آن نيست، مشكل كسانيست كه خدا را قبول ندارند. صورت خانم جميلي و آقاي جمالي روشن شده. روشن روشن. بدون هيچ سايه اي. هيچ حركتي هم نمي كنند. همين طور مانده اند و به آسمان نگاه مي كنند. نه، نبايد فكر كنيد دعاي خانم جميلي مستجاب شده و آنها خشك شده اند، نمي دانم. مطمئنّاً از سرما يخ نزده اند، ولي كاملاً بي حركتند.يك اشعة بلند از آن بالا آمده پايين و آنها را توي خودش گرفته، مثل يك راهروي شيشه اي كه به آسمان مي رسد. چرا هيچ حركتي نمي كنند؟ توي اين سرما اگر همين طور بنشينند … ، شايد خوابشان برده ، شايد … اگر يخ بزنند، خدايا، نبايد يخ بزنند. اگر بميرند بايد كمك كنيم. وحشتناك است، خطر، بايد خبر داد به روز نامه ها ، نه آتشنشاني، آنها مي ميرند … وحشتناك است … مرگ، … توي برف، بايد خبر داد … بايد كمك كنيم، خطر … خطر … ».
# # #
كاغذهايم را زير بغلم مي زنم و مي روم پارك. روزنامة صبح پانزدهم بهمن هزار و سيصد و هفتاد و نه را مي خرم. اين ستون حوادث خيلي جالب است . سوژه هاي داستاني خوبي دارد. نوشته است:«سرويس اجتماعي:يك پسرودختر هوس باز …شب قبل…» محوطة داخل پارك پر از آدم است.يك عالمه پليس و خبرنگار وعكّاس و مردم عادي . اطراف همان كاجي كه اغلب زيرش مي نشينم و مي نويسم. جاي خلوتي است. ولي حالا … اطرافش را نوار كروكي كشيده اند مثل صحنة جنايت . پيرزني جلوي دوربين ايستاده و صحبت مي كند. خبرنگار سؤال مي كند و او مرتّب مي گويد: «خودم ديدم، يك نوري از آسمان آمد افتاد همين جا، خدا قربانش بروم مكافاتشان را داده. نماز آيات خواندم. هميشه شك مي كنم ولي خواندم، قبول مي كند. انشاءالله كه … » روي نيمكت به ارتفاع پانزده-بيست سانت برف نشسته، ولي يك تكّه اش خالي مانده، جاي نشستن دو نفر كه به هم چسبيده باشند. شايد از سرما، شايد هم ... ، جاي پاهايشان هم روي زمين است. تو در تو و گم. انگار كه توي هم پيچيده باشند. پيرزن مي گويد: «آمدم پايين نگاه كردم، بي شرف ها لخت لخت بودند. خدا بزند كمرشان…» نمي دانم شايد هم راست مي گويد. ولي توي اين سرما … هيچ كس آنها را نديده ، ظاهراً به جز اين پيرزن. اصلاً وقتي مأمورها آمده اند هيچ كس روي نيمكت نبوده ، ولي كسي به اين نكته توجه نمي كند ،طوري حرف مي زنند كه انگار همه آنها را ديده اند. از همان ديشب فهميده اند چون روزنامه هاي صبح خبر را چاپ كرده اند: «يك پسر و دختر هوس باز به صاعقه ي خداوندي دچار شدند». اما اصلاً معلوم نيست كجايند. هيچ اثري هم از اينكه بلند شده و رفته باشند روي برف ها نيست. يك چيز ديگر كه هيچ كس توجهي نكرده، آنجا، زير نيمكت، يك شاخه گل افتاده توي برف. ولي … اصلاًكاش نمي گفتم . نه اين يكي را بي خيال شويد اصلاً شاخه گلي در كار نيست. بودنش ماية دردسر است. از همان اول چه كمكي به داستان مي كند؟ هيچ. عنصر اضافي. اصلاً چه فرقي مي كند آقاي جمالي توي دستش گلي هم باشد يا نباشد؟ اصلاً چه فرقي مي كند خانم جميلي و آقاي جمالي، دو تا آدم ساده لوح كه همديگر را دوست دارند، باشند يا نباشند؟ هيچ. حتّي اگر از آن راهروي نور به آسمان هم رفته باشند، هيچ فرقي نمي كند.
سيد مرتضي موسوي پرورش
تردید
خیلی چیزها در زندگی هست که با حساب دو دو تا چهار تا که هیچ ، دو دو تا پنج تا هم جور در نمی آید .
یکی یک شبه ره صد ساله می رود و یکی هم صد سال نمی تواند زندگی نکبتی خودش را تغییر دهد ، یکی از صبح تا شب سگ دو می زند تا نان بخور و نمیری برای زن و بچه اش فراهم کند ، یکی هم روزی چند کیلو گوشت بی زبان را برای سگ های زبان بسته اش خرج می کند .
خیلی به کله ام فشار آوردم ، طوری که قرچ و قروچ آرواره ام را توی مغزم احساس می کنم . آقا اجازه معادله سمت چپی رو هم حل کنیم . آقا اجازه . . .
غبار گچ فضای وهم آلودی جلوی تخته کلاس ایجاد کرده بود . بیچاره سپهری با سر و دست گچی و چشم های زاغ ، بر و بر داشت به من نگاه می کرد . و معلوم بود که خیلی وقت است منتظر جواب من ایستاده است . زنگ خورد و با بی حوصلگی از کلاس بیرون رفتم . سعی کردم گفته های کتابی را که دیشب خوانده بودم دوباره در ذهنم تداعی کنم .
قیافه مینا با گوش های بلند و پوزه نسبتا پهن که با آرایش ملایمی سعی کرده بود درونیات خود را پشت آن پنهان کند دیدنی بود ، شاید خیلی هم نمی شد به نوشته های کتاب اطمینان کرد . آخر به قول مینا گفتنی اکثر نویسندگان خواه ناخواه یک تخته شان کم است ، اصولا تا آدم یک تخته اش کم نباشد نویسنده و شاعر نمی شود که هیچ ، یک انشای خوب هم نمی تواند بنویسد . از یک طرف به مینا ازیک طرف به کتاب دیشب حق می دادم ، تنها کسی که حقی برایش قائل نمی شدم خودم بودم .
- مسافرین ایستگاه . . . پیاده شوند ترق و تروق صدای ایستادن مترو وادارم کرد ، که به سمت در خروجی بروم .خودم را به زحمت از پله های ایستگاه مترو بالا کشاندم . . .
کلید را چرخاندم ، چشمم به ظرف های نشسته دیشب که افتاد خستگی ام چندبرابر شد ، لیوان چای بالای سر کتاب نیمه تمام مانده بود عکس مینا میان همان صفحه دیشبی به من زل زده بود . هنوز مردد بودم .حس درونیم به من می گفت ، به حرف های کتاب گوش کنم . سیگاری آتش زدم و در میان هاله های دود مینا را دیدم به نظر مسخره می آمد . گوش های پهن ، پوزه نسبتا بلند ، آرایش ملایم . . .
مهدی رباطی توانا
نیمکت روبه رو
پک عمیقی به سیگار... نه، نزد! چون آن روزصبح عهد کرده بود سیگار کشیدن را کنار بگذارد ولی چون یادش نبود بازهم چند نخ سیگار توی جیبش گذاشته بود،حالا شاید بپرسید چطور
یادش آمد که قرار بوده ترک کند ؟ به خاطر علامت +ی بود که روی دستش زده بود . تمام کارهایش را انجام داده بود ، خیلی کم پیش می آمد که ناهارها برود خانه ! چرا ؟ چون تنها بود وبه جای اینکه بلند شود وبرود تا خانه که سوسیس تخم مرغ بخورد ؛ کیکی؛ بیسکویتی یا با ولخرجی تمام ساندویچی می خورد .می دانید چرا می خواست ترک کند؟راستش ، دلیل اصلیش را خودم هم نمی دانم !اما فکرمیکنم ...یعنی شما به جای او اگر روزی یک ، یک ونیم بسته سیگار آن هم وینیستون می کشیدیدچه کار می کردید.
ساعت چهار کلاس داشت ؛ساعت را نگاه کرد دوازده وچهل و دو یا چهل وسه دقیقه بود .
:(سلام )
- (سلام )
:( یه کبریت)
- (پانزده تومان) : (متشکرم )
ازمغازه خارج شد و اطراف را نگاه کرد ، رفت آن طرف خیابان وارد محدوده ی پارک شد ؛ باورکنید هنوز تصمیم داشت ترک کند ! کبریت را برای سرگرمی گرفته بود ، هربار که
می انداخت بالا دزد می آمد . نشست روی نیمکت ، چشمانش را بست ونفس عمیقی کشید ، چشمانش را باز کرد ودستش را برد طرف ...
( باور کنید با این شکل نوشتن راحت نیستم از حالا می شوم خود شخصیت داستان)
... دستم را دراز کردم طرف کیفم ،دنبال چیزی برای خوردن می گشتم در کیف را باز کردم و شروع کردم به کنکاش - یک نایلون با یک لقمه - (اه کپک زده ؛عجب بوی بدی می دهد ) ناامید نشدم بازهم گشتم چند بیسکویت پیدا کردم ، ای بدک نبود قابل خوردن بود ، سرم را بالا آوردم ودر کیف را نبسته گفتم :( خدا عجب چیزایی آفریده) ،مثل اینکه شنیدند چون دارند بروبرنگاهم می کنند زود سرم رابردم توی کیف وانگار دنبال چیزمهمی می گردم ،(آخیش رفتند ) یکی از بیسکویت ها را فوت کردم وبردم طرف دهانم - چشمتان روزبد نبیند ، آه از نهادم بلند شد !بیسکویت را با انگشت خورد ه بودم ، تمام حواسم به نیمکت روبه رو بود که این اتفاق افتاد. نیمکت رو به روکمی جابه جا شد و نیش خندی زد ،(منو باش فکر می کردم سرش تو کار خودشه) انگار زیرچشمی حواسش به من بود . دوباره دزد آمد . دستم را بردم توی جیبم ویکی از سیگارها را طوری که کسی نفهمد بیرون آوردم و با حسرت نگاهش کردم ، چهار نخ غیراز این یکی مانده بود ( کاش این پنج دانه راهم می کشیدم بعد ترک می کردم ) دوباره پشیمان شدم وبا دلی شکسته سیگار را خرد کردم . ساعت 1 یا همان سیزده بود ...
بگذارید کمی خودم باشم دستش را زد زیر چانه اش وبایک دستش دزد می آورد.ذل زده بود یا زده بودم ... ازبس که زاویه یدید عوض شد خودم هم یادم رفته چه کارمی کنم ؛باران گرفت؛نیمکت زیر درخت جای خوبی برای پناه گرفتن است دوست داشتم روی نیمکت آن طرفی بنشینم ولی یک نفر قبل ازمن این کار را کرده است ؛ داشتم می گفتم : ... ذل زده بودم به نیمکت روبه رویی ...
تا شما چند خط سپید نویسی عاشقانه را نگاه کنید، می خواهم بدانم روی نیمکت روبه رو چه خبر است...
چه قدر خوب است که آدم ها همیشه نگاه عاشقانه همراه دارند.
اتفاق جالبی افتاده ولی شما حواستان به داستان باشد ... ذل زده بودم به نیمکت روبه رو نفس عمیقی کشید دستش را ستون کرد روی نیمکت شانه هایش بالا آمد ؛ پیش خودم گفتم : (حتمن اتفاق ناراحت کننده ای افتاده که این وقت روزبیرون آمده) ؛ دستش رابرد توی کیفش ویک قوطی کبریت بیرون آوردتمامش که نه ولی بیشترش دزد آمد ؛ فکر کردم (که اوهم می خواهد ترک ... نه بابا فکر نکنم حتمن همین طوری کبریت توی کیفش افتاده ،شاید از سر کلاس اخراجش کرده اند ، شاید هم توی شرکتی جایی کار می کرده واخراجش کرده اند) . دوباره نفس عمیقی کشید ستون ها را خم کرد وگذاشت روی پاهاش ، پاها را کمی باز کرد وخم شد روی دستش زل زد به نیمکتی که من رویش نشسته بودم .
حالا این نیمکت را رها کنیم و برویم سراغ نیمکت روبه رو ...
پررو از صبح ذل زده به من ، مگر کار و زندگی ندارد؟ خوب حتمن ندارد که اینجاست ؛ دوساعته که داره شاه ودزد بازی می کند . طفلک حتمن از کار اخراجش کرده اند ، شاید هم از کلاس انداختنش بیرون؛ ببین چه قدر به موهایش رسیده ؛ چقدر خوب می شد با ران ببارد و موهایش رابه هم بریزد فکر کرده که خیلی خوش تیپه . اگر اخراجش کرده باشند چه تصمیمی برای آینده گرفته ؟من که حاضر نیستم با یک آدم بیکار دوست باشم چه برسد به ...علاف ! از قیافه اش معلومه که آقا سیگاری هم هست ؛ اصلن از کجا معلوم ،شاید بعد از ازدواج معتاد بشود ؛ آدمی که این قدر به خودش می رسد مطمعن هستم به خانواده اش اهمیت نمی دهد ، بی حیا ازصبح دارد به من نگاه می کند حتمن بعد از ازدواج باز هم این کار را ادامه می دهد اگر هم شلوارش دوتابشود ؛ ... .
باران تقریبن تمام شده پشت سرم را نگاه می کنم
نیمکت ها به هم فکر می کنند ؛
باران موهایم را به هم ریخته ؛
قو طی کبریت ها افتاده اند توی آب هردو شاه آمد؛
داستانم روی نیمکت جا مانده باران خیسش کرده است
باهم راه می رویم واز آینده حرف می زنیم .
یوسف امیری
ارث بابا
بابا كه بد نبود. خاله بدش كرد! مامان مي گه! عزيزم مي گه. اون مامانو مي زنه. گيساي بورشم مي كشه. اينقدر كه فكر مي كنم گيسا از سر مامان مي كنه ولي نمي كنه مامان كه مي گه محكم نمي كشه! پس اگه محكم نمي كشه چرا مامان گريه مي كنه؟ بابا گيساي منو محكم كشيد بعدم بهم گفت: كره خر! مامان مي گه غش كردي منم مي گم از ترس بابا از ترس چشماي ريزش كه وقتي مي خاد مامانو بزنه گشاد و قرمز مي شه. مامان برام دو تا روبان قرمز خريده, پائين گيسام مي زنه, بعد منو رو پاهاش مي ذاره و با نوك انگشتان لپاشو مي كشه و ميگه: حالا مثل جودي! من مي خندم خودشم ي خنده خاله هم خنديد! خوب شد مامان نبود اگه بود حتما گريه مي كرد. وقتي خاله مي آد خونمون مامان بغض مي كنه بابا با اون مهربونه!
پيش اون هم رو پاهاي بزرگ و چاقش مي ذاره. من كه همش مامانو نگاه مي كنم. ولي عزيز خاله رو نگاه مي كنه موهاي خاله سياهه گيسم نمي بافه از زير روسري شم مي آد بيرون.
مامان كه نيست بابا منو مي زنه از بغل عزيز مي كشدم بيرون و با ناخنهاي بلند و سياهش بشكولم مي گيره محكم! دردم مي گيره ولي اگه گريه كنم بيشتر مي زندم. عزيزتا مي خاد منو ازش بگيره كتك مي خوره. مثل اون موقع كه آقا جون مي زدش! لب پائينشو زير دندون مي گيره و گريه مي كنه. بعدم با خودش حرف ميزنه من كه نمي شنوم چي ميگه ! كاش ميشنيدم.
بابا كه مثل آقا جون سيبيل نداره اگه داشت مثل اون موقع كه آقا جون عزيز رو زد بابا هم سيبيلاشو تاب مي داد. بابا خسيسه! مامان ميگه منم ميگم مامان كه دروغ نمي گه هر وقتم جيباش مثل توپ مي شه اينقدر ابرواشو پائين مي آره كه من ديگه چشماشو نمي بينم . بابا داشت پول حساب مي كرد مامان روبان قرمز و زد پائين گيسام و يواش گفت: كفشام پاره شده بابا گفت هر وقت رفتم دزدي يكي برات مي آرم مامان گفت گدا گشنه! كاش نمي گفت اخه بابا دوباره چشماش گشاد و قرمز شد گفتم لبت داره خون مي آد خنديد بلند خاله هم خنديد اينقدر كه عزيزم شنيد آخه كفشاش خيلي برق مي زد عزيز كه نديد كاش مي ديد!
با عزيز كه مي ريم كه پيش مامان ذل مي زنه به من بعد مي گه گيس ببافم مي بافد ولي من كه ديگه روبان ندارم گمشون كه نكردم ولي به مامان ميگم گمشون كردم عزيز يواش مي گه پائين گيساي اونه دستاشو مي كشم و مي گم مامان مي شنوه ميگه چي؟ بلند كه نمي شه بگم آخه مامان مي شنوه كاش عزيز گوشاش سنگين نبود
مامان بازوهامو فشار داد . دردم گرفت نه از فشار دستاي مامان آخه بازوهام همه سياهه . من كه همش لباسهاي بلند مي پوشم عزيز مي گه مي گه مامان ببيند غصه ش مي گيره وقتي مي خواستيم بيايم مامان بلند خنديد ولي عزيز گريه كرد منم گريه كردم ايندفعه بلند گريه كردم آخه ديگه بابا نبود تا منو بزنه!
مظاهری
آتش زير خاكستر
بعد از آن انفجار مهيب بود كه سكوت خيابان شهيدان حسيني شكست و مردم فوج فوج ريختند بيرون. خيابان پر از آدم بود وقتي ماشينهاي آتشنشاني رسيدند ولي از هيچ كس كاري بر نمي آمد تا اينكه راه دادند ماشينها خودشان را رساندند جلوي در خانه. مامورها مردم را عقب زدند نوار قرمزي دور خودشان كشيدندو مشغول باز كردن در شدند. اين جمله ي«بلاخره كار خودش رو كرد» يا چيزي مثل «بلاخره خودش رو راحت كرد» بين جمعيت به كرات شنيده مي شد. انگار همه منتظر چنين لحضه اي بودند . علي مي گفت «اين آخرا ديگه با پدر و مادرش هم قطع رابطه كرده بود ،چه برسد به بقيه » يك آدم ريزه اي هي تند تند كمر شلوارش را مي گرفت و بالا مي كشيد . ايستاده بود روبروي علي . نيشش تا بنا گوش باز بود. مي گفت «آخ خوشم اومد يه بار كه ديدم ماموراي دولت رو كيش مي كرد . از خونه انداختشون بيرون چند تا بودن. چنان فهشي بهشان مي داد كه نگو.»با دست نشان مي داد كه چطور كيف و دفتر و دستك و حتي كت يكيشان را هم كه جا مانده بود انداخت توي خيابان . مي گفت « نمي دونم از بنياد جانبازان آمده بودن ؟! بنياد شهيد بودن ؟! چه كوفتي بودن ؟! ولي ديگه پيداشون نشد رفتن كه رفتن » رحمت سعي مي كرد خودش را بي تفاوت نشان بدهد به اين حرفها. به دودي كه از گوشه شيشهي شكستهي پنجرهي راه پله بيرون مي آمد و سفيدي سيمان ديوار را هاشور مي زد نگاه مي كرد . با طعنه انگار كه با خودش حرف مي زد گفت : «پس اينجور چيزا تو كله اش بود كه زن نمي گرفت » بعد زير ريش و سبيل حزب الهي اش لبخندي زد و به علي كه صورت سرخش را پائين گرفته بود انگار كه هواسش نيست نگاه كرد . ديوار ساختمان از گوشه سمت چپ چهار چوب در تا زير آسفالت پشت بام به اندازه دو انگشت شكاف برداشته بود. سر در آن هم نشست كرده بود كه در آهني به اين راحتي باز نمي شد . كار مامورها به استفاده از ديلم و پتك كشيده بود. زنش يعني همان دختري كه قرار بود زنش بشود و حرفش بين مردم پيچيده بود . حالا توي خيابان مجبور بود نگاههاي سنگين زنها را تحمل بكند . ولي دلش تاب نمي آورد كه نيايد .«داداش علي مي گه فقط يه جمله اونو به اين روز انداخت . معقول آدم بود. عاقل ، بالغ ، اجتماعي ، حتي ورزش هم مي رفت . از اين در نمي اومد تو. » به نزديكترين در اشاره مي كرد «نمي دونم چطور پاش به انجمن باز شد . داداش علي مي گه اون جمله رو اونجا بهش گفتن .يعني به اون نگفتن به يكي ديگه گفتن ولي به قول خودش تركشش اينو مي گيره. از اون به بعد بود كه در رو به روي خودش بست. » آرزو غافل بود از آن نگاه تيزي كه از بين مردها او را ديد مي زد . لبه چادرش تا روي سينه باز بود .« يكي اونجا شعر مي خونه و هي مي گه شهيد شهيد. مثل اينكه شعرش در مورد شهيد بوده . بعد ، خب مثل اينكه همه شعرش رو نقد مي كنن. يكي از اين جوونا مي گه كلمه شهيد لجن مال شده . ديگه اون تقدس قبلي خودش رو نداره . اونجا بوده كه اين آتيش مي گيره من ميگم آتيش ميگيره . داداش علي مي گه به فكر فرو مي ره ولي خودش گفته بود اونجا بوده كه بعد از چند سال بي كله جنگيدن به خودش مياد » آرزو فكر مي كرد فقط اينجوري مي تواند از زير نگاههاي سنگين زنها شانه خالي كند ، ولي غافل بود از اينكه اين پرحرفي ها قفل زبانشان را باز مي كند «اين هم خودش رو كشت با اين معشوق موجي ش آخه چي ديده از اين پسرهي موجي كه ماهي يه بار دكتر بايد ببيندش رحمت ماشاالله آدمه براي خودش» وقتي زنها براي همديگر ابرو پرت مي كردند صغرا متوجه نبود . وقتي به خودش آمد كه ديد زير كف دستهايشان پوزخند مي زنند. بعد خودش را جمع كرد و ادامه داد . «خب درسته كه قبلاً دستش كج بوده . شايد هم فكر كنين ظاهر و باطنش با هم نمي خونه ولي به هر حال توسط پسر عموش دست خودش رو تو سپاه بند كرده روز به روز هم كه وضعش خوب مي شه ماشاالله . اون بهترهيا اين كه عين موش كور از زير زمين در نمي ياد بيرون . بندهي خدا خواهرم ده دفعه بيشتر اومده خونه شون . ولي اين دختر هي لگد مي زد حقشه . من از همون اول مي دونستم اين پسره بلاخره كار دست خودش مي ده » حتماً كار از كار گذشته بود . مامورها ديگر عجله مي كردند وقتي شنيدند كپسول گاز منفجر شده آن هم توي زير زمين كوچكي كه هيچ روزنه اي به بيرون نداشته الا يك در كوچك كه به راه پله باز مي شده اينها را عباس گفته بودند ، وقتي آنها پرسيده بود «خانه مال كيه» گفته بود. «پسر خالم توش زندگي مي كنه . يه جوونه هم تيپ شما » به مامور آتش نشاني اشاره كرده بود اولين ماموري كه از در رد شده بود از توي دود غليظ و خفه كنندهي پشت در سه تا پله را تشخيص داده بود كه مي رفت داخل ساختمان و چندتا پله سمت چپ كه پائين مي رفت مي رسيد به در زير زمين مامورها فهميده بودند كه چرا آتشسوزي به داخل ساختمان سرايت نكرده وقتي ديده بودند توي راه پله هيچ چيز قابل اشتعال نيست. حتي كف پوشهاي پله ها از قبل جمع شده بود عباس شكش تبديل شد به يقين وقتي آن وضعيت را ديد بخصوص كه يكي از مامورها مي گفت كه حتماً عمدي در كار بوده . يكي ديگه مي پرسيد آيا كپسول هميشه آنجا بوده. عباس گفت :«آره وصل بود به سماورش . زمستان هم بخاريش رو روشن ميكرد. هميشه يا من براش عوض مي كردم يا دوستش علي.» وقتي ازش پرسيدند كه آيا كسي توي اتاقها هست يا نه تازه ياد پدر و مادرش افتاد گفت: «خاله و شوهر خاله ام رفتن مشهد. دو سه روزي مي شه خودش اونها رو فرستاد نمي خواستن برن مي گفتن آخه تو تنها . . . به زور فرستادشون» بعد پيش خودش فكر كرد «اينم يه دليل ديگه» اما علي توي جمع رحمت و آن مرد ريزه و چند تاي ديگر كه بهشان اضافه شده بودند مي گفت: «اينكه دليل نمي شه . من اونو خوب مي شناسم . درسته كه ظاهراً از زمين و زمان بريده بود ولي محاله اين كار رو كرده باشه . معتقد بود همچنان بايد جنگيد و اينبار سخت تر و آگاهانه و شايد تنها با قلم من ميگم جنگ خودش مي گفت تلاش بايد كرد. فكر كنم روي اين كلمه هم حساس شده بود به كار نمي برد.» يادش آمد كه چطور خود نويس را توي دست بازي مي داد و به آن خيره مي شد يه بار گفته بود «قلم خيلي مقدسه مثل اسلحه نيست كه وقتي گذاشتي زمين پشيمون بشي كه چرا برداشته بودي » بعد خود نويس را گذاشته بود لاي دفتر و به چشمهايش نگاه كرده و گفته بود «اينقدر مي نويسي تا سره رو از ناسره تشخيص بدي.» هنوز با اراده بود انگيزه داشت . من اينو از اون صورت برافروخته اش مي تونستم تشخيس بدم.» دلش لرزيد وقتي چشمهاي عصباني اش را بخاطر آورد. گفت: «من مطمئنم الان اون توي زير زمين نيست اين حتماً يه بازيه . خيلي نقشه ها داشت كه يه جوري حرفش رو بزنه ولي اين برنامه توي كله اش نبود»و دوباره گفت «من اونو خوب مي شناسم حتي اون ليست مخصوصش رو به من نشان داده بود . فقط كلمه شهيد نبود . جانباز ، بسيج ، سپاه وخيلي كلمه هاي ديگه بود كه نسبت بهشون احساس دين مي كرد مي گفت مردم ذهنيت خوبي درباره اين كلمات ندارن شاعر اباء داره از اين كه همچين كلمه هايي توي شعرش بياد . خودش رو هم مقصر مي دونست . ميگفت مقصر ماييم شايد خيلي بي كله جنگيديم يا شايد بعداً از اين كلمات بي رويه استفاده شد» علي چشم از رحمت بر نمي داشت وقتي اين حرفها را مي زد انگار كه بخواهد اينها رو توي كله او فرو بكند و از ذهنش مي گذشت كه ما رفتيم جنگيديم ولي تو توي زير زمينها قايم شدي و هي خودت را انداختي پشت خط رحمت بي قرار شده بود و هي سرك مي كشيد به طرف ديگر خيابان توي زنها كبري باجي هم بي تابي مي كرد روي جدول خيابان نشسته بود روي سر و دستش مي زد . زنها از در و همسايه برايش آب آوردند سر درد دلش باز شد بعد از اينكه آبش رو خورد «دوتا جوون رعناش رو پر پر كردن آوردن در خونه تحويلش دادن بشش نبود؟ حالا چطوري نفله شدن اين يكي رو طاقت بياره؟ » مويه كرد و روي رانهايش زد « بالام جان سخته . سخته كه ببيني دوتا عروس قشنگي كه براي پسرات آوردي آخوندا صيقه كنن اين يكي اصلاً مقصر خودش بود . حرف تو كله ش نمي رفت . هر چي بهش گفتيم بالام جان اگه ديني باشه شما با خون اون دوتا برادرت دادين دلت به حال پدر و مادر پيرت بسوزه اونا الان به تو احتياج دارن هي كله شقي مي كرد مي گفت امام فرمان جهاد داده بايد لبيك گفت . رفت لبيك گفت موجي برگشت » آهي از سر درد كشيد و زد روي دستش « بدبخت خواهرم چند ماه آزگار مثل بچه دوباره پرستاريشو كرد » سرش را تكان داد و مويه كرد بعد خطاب به زن روبرويش گفت «تا دو سه سال پيش حالش خوب شده بود مي خواستيم براش زن بگيريم . نمي دونم چطور يه دفعه از اين رو به اون رو شد . از همه رو برگردوند. تعجبم والله . اون آدمي كه اونطوري به قول عباسم بي ترمز جبهه مي رفت يه دفعه. . . اصلاً كمكهاي بنياد رو هم قبول نمي كرد مي گفت من جانباز نيستم . كي گفته ما خانواده شهيديم . .» صدايش را آورد پائين و دستش را كنار دهانش گرفت . كمي خم شد به جلو و گفت « به قول عباس خطش عوض شده بود منم حول برم داشته بود نكنه يه وقت بريزن بلايي سرش بيارن » زنها همدردي مي كردند با تكان دادن سرهايشان. آن آدم ريزه كه روبروي علي ايستاده بود كمر شلوارش را بالا كشيد و گفت :«حتماً كشتنش آخه . . . » رحمت زد توي حرفش « همه مي دونن اون قاطي كرده بود از زندگي سير شده بود خودكشي كرده لابد » و همچنان آرزو را از توي زنها زير نظر داشت علي گفت «باز كه شما حرف خودتونو مي زنين اون الان توي زير زمين نيست . همين دورووراست . مي خواد قافلگيرمون بكنه » مامورها ديواره زير زمين را مي شكافتند مي گفتند«پر از دوده نمي شه رفت تو . يه جوري بايد اين دود خالي بشه تا بدانيم كجا پا مي ذاريم. » باز صداي آژير خطر ماشين به گوش مي رسيد كه به خيابان شهيدان حسيني نزديك مي شد
محمدی
اتاق انتظار
هواي اتاق سرد و تقريباً تاريك بود . همه ي افراد ، خودشان را در پتو پيچيده و دراز كشيده بودند ولي يكي از آنها صداي خًرخًرش بلند بود . پتو ها بو گندو بودند و چرك مرده . بوي نا و رطوبت ، فضاي اتاق را انباشته و خفقان آور كرده بود . مرد جواني كه خًرناسش بلند بود ، تكاني خورد و نيم خيز شد . نگاه نگرانش را به اطراف گردانيد . از يك طرف احساس سرما و از طرف ديگر حس تشويش و نگراني ، لرزه به اندامش انداخته بود . پتو را كنار زد و تلو تلو خوران ، بلند شد و با پشت به ديوار برخورد كرد . اين ضربه مثل شوك در تمام تنش اثر گذاشت و از حالت خمودگي بيرونش آورد . با كف دست هايش به ديوار فشار آورد و خودش را به وسط اتاق رسانيد . بالاي سر يكي از افراد كه زير پتوي خاكستري خوابيده بود ، رفت . خواست او را بيدار كند اما دلش نيامد . به آرامي پتو را كنار زد . جيبهايش را وارسي كرد و قوطي توتونش را درآورد . از او دور شد و به طرف در اتاق رفت و چند ضربه به در زد ، اما از آنطرف صدائي نشنيد. دستش را به چارچوب در كشيد اما جفت و بندي پيدا نكرد . در، از آنطرف قفل شده بود . پتويش را برداشت و به خود پيچيد . سيگاري پيچيد و آتش زد . در نور كبريت افرادي را كه دراز كشيده بودند شمرد . پنج نفر بودند . دو نفرشان پوتين به پا داشتند و سه نفر ديگر پا برهنه بودند . با خودش زمزمه كرد : تقصير ستوان احمدي بود وگر نه من با او دعوايي نداشتم . پًكي به سيگارش زد و ادامه داد : مرا بازداشت كرده اند ؟ از من كه تمردّي سر نزده است . سرم چه دردي مي كند ! در حالي كه دود سيگار را از سوراخهاي دماغش بيرون مي داد گفت : من كه از ديروز چيزي يادم نمي آيد بجز آن دعوا ...
q
دهمين و يازدهمين سيگارش را كه پيچيد هوا كمي رنگ روز گرفته بود . از بيرون اتاق صداهائي به گوش رسيد . بلند شد و با حالت غوز كرده جلو در ايستاد . همين كه در باز شد ، چشمش به چهار پنج سرباز افتاد كه از ديدن او دهانشان باز مانده و لحظه اي خشكشان زده و يك مرتبه دسته هاي برانكاردي را كه در دست داشتند رها كرده پا به فرار گذاشتند . كله ي مردي كه روي برانكارد خوابيده بود به زمين خورد و مثل يك پاره آجر ، تقي صدا كرد . مرد جوان كه از اين كار سربازها متعجب شده بود ، چند قدم دنبالشان دويد و صدايشان كرد و مجدداً برگشت و به طرف افرادي كه به خواب رفته بودند رفت تا آنها را بيدار كند تا به مرد بيچاره كمك كنند و او را به داخل اتاق بياورند اما هرچه سر و صدا راه انداخت هيچ كدام بيدار نشدند . يك سرباز با تفنگ وارد شد و به سويش نشانه رفت . سرباز ديگري از راه رسيد و گفت :
داودي ! تو زنده شدي ؟ زود باش از سردخانه بيا بيرون .
مرد جوان در جوابش گفت :
مگر من مرده بودم كه زنده شوم ؟
سرباز در جواب گفت : ديروز كه با ستوان احمدي درگير شدي با قنداق زد به سر تو و تو مردي . ما هم آورديم و گذاشتيمت سردخانه .
مرد جوان وقتي فهميد شب را در ميان مردگان به سر كرده فريادي زد و از سرد خانه پا به فرار گذاشت .
پابرهنه ها
هوا گرم بود و زمين داغ . دخترك ، بالاي جدول بلوار منتظر ايستاده بود تا ماشين ها رد شوند و او به آنطرف خيابان برود . لاغر و استخواني بود . پاهاي برهنه اش قاچ قاچ شده بود . در دستي چند سكه داشت و در دست ديگرش ، جامي روئين ، سياه و قراضه و كيسه اي پلاستيكي كه كاسه اي برنج در تهش بود .
ماشين ها با سرعت از كنارش مي گذشتند و او مي ترسيد از خيابان بگذرد و احتياط مي كرد و نگاهش متوجه سرنشين هاي خودروها بود كه غالباً زن بودند و با افاده ي هرچه تمام تر ، پشت فرمان نشسته بودند . خود ساخته و باد به غبغب انداخته ، از سر و رويشان روغن مي چكيد .
بالاخره دختر خودش را به آن سوي خيابان رسانيد . وارد سوپر ماركتي شد كه پر از اجناس مختلف بود . جلوي دكان يك تلفن سكه اي بود . دو دختر جوان و شيك پوش مشغول صحبت تلفني بودند . پاهاي برهنه شان ، در كفش راحتي ، خودنمايي مي كرد .
دخترك كولي ، با مغازه دار ، سر پنج تومان ، ده تومان چانه مي زد . مغازه دار ناچار تسليم شد . از او پول كمتر گرفت .
جوانكي روي نيمكت سيماني ، زير سايه ي درخت نشسته بود و به پاهاي دختر ها خيره شده بود و آنها مشغول حرفهاي عاشقانه بودند و مستانه مي خنديدند . دخترك كولي ، از مغازه درآمد در حالي كه پولش را داده بود و دوتا يخمك خريده بود . جلو مغازه يكي از يخمك ها را شكست . تكه اي از آن به زمين افتاد . غل خورد و رفت پيش پاي جوانك . دخترك خم شد آن را برداشت و به راهش ادامه داد و طول پياده رو را گرفت و از زير سايه ي درختان و از جلو خانه هاي ويلائي رو به بالا رفت . جوانك ، چشم از دختر ها برداشته بود و متوجه پاهاي پينه بسته ي دخترك كولي شده بود . با نگاه ، او را آنقدر تعقيب كرد كه رفته رفته در پشت شمشاد هاي پياده رو گم شد .
وقتي آن جوان ، از جايش بلند شد ، جلو تلفن ديگر كسي نبود .
انتظار
در حالي كه روي نيمكت پارك نشسته بود ، با خودش گفت :
_ نيامد ، پس كي مياد ؟
و با موبايل به كسي تلفن كرد و گفت :
_ خانم مرادي ! اين كه نيامد ؟ پس چي شد ؟ ...بله بله ، باشه ، باز منتظر مي شوم . خداحافظ .
بعد از نگاهي به اطراف ، سيگاري آتش زد و گفت :
_ اين دفعه چه بد قول شد ؟
سيگار داشت به ته مي رسيد كه دختري از راه رسيد و سلام كرد . لبخندي زد و بي مقدمه گفت :
_ خوب ؟
پسر جوان كه از ديدن او به هيجان آمده بود گفت :
_ خوب ديگه ! و شرمگينانه خنديد .
دختر كه دو طرف مانتواش را در دستها جمع كرده بود و آنها را روي زانوهايش چنگ مي زد ، همين كه نگاه نفرت بارش به سيگار توي انگشتهاي دست پسر افتاد گفت :
_ نگفته بودي كه سيگار هم مي كشي ! ؟ پسر گفت :
_ گفتني ها را ميگم ولي باور كن ديدم خيلي دير كردي از ناراحتي يه نخ آتيش زدم . دختر گفت :
_ از غيب كه نيامده ؟ توي جيب جنابعالي بوده كه حالا از شوق و اشتياق من به دود و دم تبديل ميشه . و ته مانده ي سيگار را از دست او گرفت . پسر گفت :
_ قول ميدم كه اين آخرين سيگارم باشه ، قول شرف . باشه ؟
دختر پُكي به سيگار زد و زير نگاه متعجب پسر گفت :
_ كه قول شرف ميدي ؟ پدر احمق منم به مادرم از اين قولهاي شرافتمندانه زياد داد ، اما حالا...
پسر گفت :
_ حالا چي ؟ بگو ، بگو ديگه چرا گريه مي كني ؟
دختر در حاليكه اشكهايش را پاك مي كرد گفت :
_ هيچي ، حالا توي مخارج خانواده كه مونده هيچ ، پول سيگار و كوفت و زهر مارش رو هم ، قرض و گدايي مي كنه . پيس شده ، توي كوچه و خيابون ، كله پا ميشه . بازم بگم ؟ پسر جوان كه صورتش مثل گچ سفيد شده بود گفت :
_ پس پدرت معتاده ؟ واي خداي من ! خودتم كه سيگار مي كشي ؟
دختر ، رويش را برگردانيد تا پسر اشكهايش را نبيند و با صدائي لرزان گفت :
_ بله ، پدرم معتاده . خودم هم دست كمي از اون ندارم . چرا رنگ رويت پريده ؟ بگو ببينم خودت چند وقته سيگاري شدي و نمي توني تركش كني ؟
وقتي چكش اين سوال به مغز پسر جوان ضربه زد ، سرش را به زير انداخت . سوال روشن دختر مغزش را مشغول كرده بود و پاسخي نداشت . زير لب زمزمه كرد : _ حالاجواب پدر و مادرم رو چي بدم ؟ اگه آنها بدانند كه خانواده ي تو مناسب نيست ، از خواستگاري منصرف ميشن . واي خداي من ! خداي من !
ته سيگارش را از دست او گرفت ، به زمين انداخت و زير پا له كرد و در حالي كه چنگ در موهاي خود انداخته بود به زمين خيره شد و گفت :
_ خودت هم كه دست كمي از پدرت نداري ؟
پسر هر چه فكر كرد تا راه حل و يا جواب قانع كننده اي براي اين مشكل پيدا كند ، عقلش به جائي نرسيد . پيشانيش عرق كرده بود . وقتي با چشماني سرخ شده و اعصابي متشنج ، سر را از ميان چنگالش بيرون آورد ، گفت :
_ من از ازدواج منصرف ...
اما دختر آرزوهايش از آنجا رفته بود . وسائلش را برداشت و اطرافش را نگاه كرد . وقتي از او اثري نديد ، چند بار فرياد زد :
_ زيبا ! زيبا ! كجا رفتي ! ؟ هنوز هم ...
و در حاليكه كيف و كتاب و موبايل از دستهايش به زمين افتادند ، با گريه و زاري ، پا بر زمين كوبيد و فرياد زد :
_ لعنت به اين زندگي لعنت به اين شانس .
آن روي سكه
دخترك ، ازمدرسه مي آمد . با كيفي بدست چپ و روپوشي خاكستري . اما دست راستش را كه آزاد است حايل پاي راستش كرده و لنگان لنگان از خيابان مي گذرد . دلم به حالش مي سوزد وكم كم متاثر مي شوم امايك دفعه دختر دستش را از روي زانويش بر مي دارد راست مي شود و پا به فرار مي گذارد .
پسر بچه ي سيزده چهارده ساله اي در حالي كه دست راستش را حايل پاي راستش كرده و مي لنگد ، پيدايش مي شود و به دنبال دختر مي دود و تهديدش مي كند . دختر شيطنت كار كمي دور مي شود . پسر غمگين و آزرده ، لنگ لنگان به راهش ادامه مي دهد و از جلو نظر غرغر كنان مي گذرد .
ميمون و آينه
ميمون در باغ وحش ، آينه ي مقعري پيدا كرد . آن را برداشت و با دو دست روبه روي خودش گرفت اما عكس خودش را واژگون ديد و متعجب شد . همين كه مشغول تماشا بود از درختي بالا رفت . از شاخه اي خودش را واژگون آويخت . وقتي ديد ديگر عكسش وارونه نيست ، فكر كرد نقص آينه برطرف شده به همين دليل ، چنجه ي پايش را باز كرد تا به شادي بپردازد كه ناگهان از بالاي درخت با كله به زمين افتاد و آينه شكست . از آن به بعد ، او از هر چه آينه بود بدش ني آمد .
زمزمه
فقیر مردی به زر و سیم و ثروتی رسید و به مصداق آیه « ان الانسان لیطغی »
طغیان پیشه کرد و راه به بیراه تکبر و خود بینی برد و با خویشان سرگرانی آغازید و از
درویشان صداقت پیشین ببرید . روزی دوستی که یار غار او بود و بی ریا ، با وی سر
به کار و پندار سابق داشت و آمد تا حماری از او به عاریت گیرد و باری به دیاری رساند
و باز پس آورد .
آن نوکیسه به تمسخر به یار دیرینه خود گفت : ما ایام درویشی به حکم عقل
اندیشی پشت سر نهاده ایم تو نیز بار خود بر پشت بگذار ، تا نیازت به حمار این و آن
نیفتد .
درویش سر فرو فکند و برفت و زمزمه همی کرد :
ای که چون پیش نه ای
از خر خود بیش نه ای
برده ای بار زر و سیم و
تو درویش نه ای
آش ماش
« مشق شب را گفتم ،شعری هم که امروز خوندم حفظ می کنید . و اما موضوع نقاشی ،یه میوه می ذارین جلوتون قشنگ نگاهش می کنین و می کشین ، من متوجه می شم کار شماست یا کار بزرگ ترا ! »
انواع و اقسام یخچال ها با اندازه ها ، مارک ها و رنگ های مختلف جا شد تو ذهن بچه ها و لبخند خیلی زود روی لب های بعضی ها نشست ( البته طفل معصوم ها بعضی ها مجبور بودند به ردیف دو یا سه یخچالی را که توی آشپزخانه ردیف شده بود بگردند .) شاگرد تپل تر کلاس هم زمان با بردن انگشتش به بالا آقا میشه آناناس بکشیم ؟ یکی دیگر از بچه ها ، آقا میشه سیب بکشیم ؟ آقا موز . . . موز میشه بکشیم ؟ آقا . . . آقا
جواد که از یخچال چیزی گیرش نیامده بود با عصبانیت خواست در یخچال را بکوبد که صدای مادر در گوشش پیچید آرام مادر آرام . . .
پس در ان را آهسته بست . دو شاخه سیم یخچال که روی زمین افتاده بود را که دید یادش آمد که اصلا یک هفته بود که یخچال خراب بوده و اکبر آقا همسایه روبروشان که به قول خانمش از همه چیز سر در می آورد گفته بود رفته تو بیست سی هزار تومان خرج و مادر که ناخودآگاه لپش را نیشگون گرفته بود و گفته بود ای داد بیداد شد قوز بالا قوز و او که معنیش را نفهمیده بود و می خواست بعدا بپرسد و یادش رفته بود .
یکی دیگر از بچه ها هم که ظاهرا مثل جواد چیزی گیرش نیامده بود پرسید آقا سیب زمینی چی ؟ میشه بکشیم ؟ بابا بکشید هرچی دلتون می خواد بکشید
آقا اندازه اش چه قدر باشه ؟ اندازشم فرق نمی کنه دلخواه هر اندازه ای دوست دارید .
صدای گوش خراش نه ببخشید گوش نواز زنگ آخر که به صدا در آمد همه تصمیم خودشان را گرفته بودند ، غیر از جواد که هم چنان آشپزخانه را زیرورو می کرد تا رسیدن به خانه . مادر : خدا به خیر کنه ، به جای سلام از راه نرسیده می پرسه میوه چی داریم ؟ چیزی دیدی دس بچه ها دلت خواسته ؟ نه مادر موضوع نقاشیه .
پسرم خودت خوب می دونی که من دارم صرف جویی می کنم برا تعمیر یخچال وقتی درست شد میوه ام برات می خرم ، حالا یه چیز دیگری بکش سیب زمینی بکش ، پیاز بکش یه چند تایی داریم . نه مادر نمیشه اونا رو بچه های دیگه انتخاب کردند تازه کشیدن اونا سخته ! یه چیز آسان مثل . . .
حالا زیاد فکرشو نکن غذا رو که خوردیم یه فکری می کنیم . بیا بیا ببین چه آشی برات پختم آش ماش .
آقای معلم گفت : خوب همه نقاشی کشیدین ، بچه ها همه با هم گفتند بعله ! بذارین رو میز . انواع و اقسام میوه ها به انواع و اقسام نمره ها توسط آقای معلم مزین می شد که رسید به جواد ، با تعجب عینکش را روی سرپایینی قوز بینی جابجا کرد ( عینک هم که به همان جای قبلی عادت کرده بود فوری سر جای خودش برگشت ) بعد سر را آورد پایین تر و گفت این دیگه چیه ؟ چرا توپ کشیدی اونم این قدر کوچولو ؟!
جواد دهان باز نکرده رضا با شتاب به جای او گفت :آقا میگه یه جور میوه اس آقا میگه اسمش ماشه ! . . .
آقای ناظم در حال عبور از جلوی کلاس از صدای شلیک خنده ناگهانی بچه ها علیرغم از این قبیل تجربیاتی که داشت تکانی خورد . از دست این بچه های خوش و بی خیال !
مهین سمواتی
خانه ما . . .
دایی با دست های مجروح خاک ها را تند تند کنار می زد . قطرات اشک هر از گاهی راهی از میان خاک های صورتش باز می کرد و میان انبوه ریش غبار گرفته اش گم می شد . خیلی ها
غریبه ، آشنا مشغول زیر و رو کردن خاک ها بودند ، باورم نمی شد . گیج و منگ بودم تا دو ساعت پیش این جا همین جا خانه ما بود .
آفتاب دلچسب روزهای آخر اسفند ماه مادرم را که هنوز از فوت پدر چهل روز نگذشته بود و مشکی به تن داشت وادار کرده بود که توی حیاط با اشتیاق مشغول شستن پتوهای بچه ها بشود .اولین روز بعد از فوت پدر بود که او را کمی سرحال می دیم . برادرهای کوچک ترم چهار تایی حسابی مشغول بازی بودند . یکی شان دست هایش را تا بالای آستین در آب حوض فرو کرده بود . و آب را با آستینش روی بچه ها می پاشید . سه تای دیگر دنبال هم می دویدند و قایم می شدند . توی اتاق صدای فس فس دیگ زود پز با بوی آب گوشت همه جا پیچیده بود
گوشه پتو سنگین را گرفتم که از آب بیرون بکشم که مادر گفت : « نه پسرم تو برو چند تا نون سنگک بگیر » صدا کردم : حسین ، رضا میاین با هم بریم ؟ ولی بچه ها آن قدر غرق بازی و خنده بودند که اصلا صدایم را نشنیدند . آستین های خیس حسین را کشیده بودند و دورش می چرخیدند و حسین که فقط سرش توی بلوز مانده بود غش غش می خندید . مادر همان طور که توی تشت پر از کف مثل سربازها در جا می زد با صدای بلند می خندید که من از در حیاط رفتم بیرون .
صف نانوایی سر کوچه تا دم در رسیده بود . اولین کسی بودم که بیرون ایستادم . هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که صدای آژیر خطر سرود « من ایرانیم آرمانم شهادت » را که از رادیوی کوچک نانوایی که همیشه به دیوار آویزان بود و سفیدی آرد همه سوراخ سنبه هایش را پوشانده بود قطع کرد ( و صدای همیشگی آن مرد ) « علامتی که هم اکنون می شنوید علامت وضعیت قرمز می باشد هر چه سریع تر به پناه گاه بروید » هر چند که این صدا برای مردم عادی شده بود بین چند نفری ولوله افتاد و از صف خارج شدند . با رفتن آن ها نوبت من زودتر می رسید . دولا که شدم شمردم یک نفر دو نفر ، سه ، چهار و صدای مهیبی ادامه داد یک ، دو ، سه . . .
چند لحظه نفهمیدم چه اتفاقی افتاده ، سر گیجه عجیبی داشتم ، خرده شیشه تمام کف نانوایی را پوشانیده بود رادیو روی خمیرها افتاده بود و ادامه سرود . . .
مردم هراسان به هر طرف می دویدند . صدای الله اکبر ، امام زمان و مرگ بر صدام مردم با دود و خاکی که از ته کوچه می آمد در هم پیچید .
صدای دایی تکانم داد علی جان : وقتی از خانه می رفتی بیرون بچه ها کدام قسمت بودند ؟ با دست به تلی از خاک اشاره کردم . بغض داشت خفه ام می کرد . با فریاد الله اکبر یکی از همسایه ها اولین نفر را بیرون آوردند . البته به گمان من در واقع اولین تکه ، قسمتی از حسین و همه جا در نظرم تاریک شد و دیگر چیزی نفهمیدم .
صدای گوینده تلویزیون مرا به خود آورد .
«بله می گفتیم صدام مانند یک موش کثیف در سوراخی دستگیر شد و لی هنوز بعد از گذشت پانزده سال جنگ تحمیلی رژیم عراق علیه ایران دلاور مردانی در نتیجه تماس با گازهای شیمیایی با درد و رنج جانکاه از میان ما می روند.. این کبوتران . . . »
همان سرگیجه قدیمی به سراغم می آید .
مهین سمواتی
سیاهی آبی
يك بار حراست دانشگاه گرفته بود ش , برده بود ش به همان اتاقي كه همه جايش قهوه اي بود و فقط خودش رنگي بود,آبي بود. آنها به او گفته بودند به علت رعايت نكردن شئون ,نداشتن اخلاق دانشجويي, نداشتن پوشش مناسب دانشگاهي و هزارويك انگ ديگر كه اگر تكرار شود پرونده ي انضباطي برايش تشكيل ميدهند, گرفته اندش
با خودش گفته بود :"اگر باران بيايد و يك چتر سفيد روي سرم باشد ,يك مانتوي بلند هم پوشيده باشم زير باران تا زانويم خيس ميشوم ,حالا ديگر چه فرق ميكند كه يك مانتوي آبي كوتاه تا زانويت پوشيده باشي يا يك مانتوي بلند ,در هر حال باران مي آيد وتو تا زانوهايت خيس ميشوي. "پوزخندي زده بود و آمده بود بيرون.
سر كلاس استاد از" الف" شروع ميكند, ميرسد به " سين" ميگويد :"حميد سالاري." به پسرها نگاه ميكند كسي جواب نميدهد ,استاد ميگويد باز غايب .دختري كه هميشه آبي است ميگويد :"نه استاد حاضر!" و استاد نگاهي به دختر آبي مي اندازد ,چشم غره اي ميرود .بعد نو ن , و ا و , ه ,ي و همه ميروند
گاهي كه در محوطه ي دانشگاه مي نشيند ميبيند اطرافش را ,همه زوج, زوج ,قناريها هم در كنار هم .دخترها هم هيچ كدام تنها نيستند .يكي هست كه با آنها باشد .روي چمنها چمباته زد, دستهايش را روي زانوهايش و چانه ا ش را روي دستهايش گذاشت .خيره شد به رو به رو .قبلاً فكرش را نكرده بود كه اسمش حميد است.
هميشه يك چيز عادي بود. فقط اولش يك علامت تعجب بالاي سر دوستش مي چرخيد ,ولي فقط براي چند ثانيه, ولي حالا حميد بودن يعني جدايي. جدا بودن از همه .به خودش ميگويد :"حالا مي خواهد اسمت حميد باشد يا حميد ه فرقي نمي كند ,فقط يك چيزي اضافه يا كم دارد .در هر صورت باز خورشيد در آسمان است .و زمين به دور آن ميچرخد .اينها فقط ظاهر است ,يك نشانه است .واقعيت فقط آن چيزي نيست كه ميبيني يا ميشنوي ,واقعيت در پس دختر آبي است در چشمهاي حميد است." يك دفعه به خودش آمد .ساعت 4 وقت كلاس است. بلند ميشود. از پله ها كه ميرود بالا, كم, كم خودش را از سر تا پا در, در مقابل مي بيند, به موهايش خيره مي شود, تيفوسي, و نگاه ميكند به چشمهايي كه همه در آن در هستند .با خودش ميگويد حتماٌٌٌٌ آنها نمي دانند كه من حميدم كه اين طور به من زل ميزنند .سر كلاس ساعت 4 مي نشيند .در چشمانش به استاد مي خندد . به خودش ميگويد: "مثل مترسك مقابلم ايستاده ـ استاد دوني دونه اي صد تومن !." باز هم يك استاد ديگر شروع ميكند ,از الف تا سين و از سين تا ي و باز دوباره تنها راه مي رود .دوست قبلي ا ش دختري بود تپل بچه ي كنگا ور بود ,با لهجه حرف ميزد. حراست گرفته بود ش .آخر صدا كرده بود حميد وبا حميد قرار گذاشته بود و حميد او را برده بود بستني فروشي و بعد برده بودنش حراست دانشگاه تا برايش پرونده درست كنند. ولي دختر تپل با همان لهجه كردي ا ش به آنها گفته بود سوءتفاهم شده. بعد دختر تپل رفته بود پيش حميد و حميد به او گفته بود :"اگر يك صفحه تاريك باشد و يك نقطه ي سفيد وسطش ,تو فقط آن نقطه را مي بيني . اين نقطه نشانه است." و ديگر حميد و آن دختر تپل با هم حرف نزدند.
حميد يك بار نه دو بار نه ده ها بار دعوايش شده بود با حسن و حسين و اكبر و اصغر و علي و قلي. . .,سر يك صندلي خالي گوشه ي كلاس , سر سوار شدن به سرويس دانشگاه, سر سلام كردن ,سر متلكهاي پسرانه, سر بي ادبي هاي شان در مقابل دختران .و دختر آبي صدها بار دعوايش شده بود با عاطفه و فاطمه و ويدا و زهرا و كبري و صغري. . .,سر غيبت هاي شان پشت پسرها, سر مرتب كردن اتاقها شان, سر بي سليقگي هاي شان, و ديگر هيچ كس با او نبود.
هنوز روي چمن نشسته بود. يكي صدا زد حميد
مینا شکرایی
